تبليغاتX
وب‌گل - در سوگ ِ مشکاتیان؛ دمي خورده بودیم و گفتند، بس!

سرود ِ عزا
وب‌گل :: پرویز  ِ مشکاتیان در واپسین کنسرت ِ خود در تهران/ طراح ِ صحنه: عباس ِ کیارستمی| عکس: مهر      به‌راستی، چه زود درگذشتید، شما گریزپایان. امّا، نه شما از من گریختید نه من از شما. ما را گناهي نی‌ست اگر با یک‌دیگر بی‌وفایی کرده ایم.
      شما، پرندگان ِ نغمه‌سرایِ امیدهای‌ام، را خفه کردند تا مرا بکُشند! آری، بدخواهی همیشه به سویِ شما، عزیزترین کسان‌ام، تیر می‌افکند تا قلب ِ مرا نشانه کند!
      و نشانه کرد! شما همیشه دل‌بندترین کسان‌ام بودید و دارایی و دارندگان‌ام. از این رو می‌بایست جوان می‌مردید و بسي زود!
      او تیر-اش را بر آسیب‌پذیرترین چیز-ام افکند، بر شما که پوستِ‌تان به نرمی ِ پَر بود، یا بهتر، چون لب‌خندي که از نگاهي بمیرد.

باری، با دشمنان‌ام چنین خواهم گفت: چی ست همه‌یِ جنایت‌ها در برابر  ِ آن‌چه شما با من کردید؟
      کاري با من کردید بدتر از هر جنایت. شما از من آن بازنیافتني را گرفتید. با شما چنین می‌گویم، با شما دشمنان‌ام!
      شما رؤیاهایِ جوانی‌ام و گرامی‌ترین معجزه‌های‌ام را کُشتید! شما همبازی‌های‌ام، آن جان‌هایِ شاد، را از من ستاندید! به یاد ِشان این تاج ِ گل را می‌نهم و این نفرین را:
      نفرین بر شما، دشمنان‌ام! شما جاودانگی ام را کوتاه کردید، چون آوازي که در شب ِ سرد بشکند!
      ...شما دشمنان‌ام شب‌های‌ام را ربودید و به عذاب ِ بی‌خواب بفروختید: آه، آن فرزانگی ِ شادمان اکنون کجا گریخته است؟

:: چنین گفت زرتشت؛ فریدریش ویلهلم نیچه،
برگردان ِ روان ِ داریوش ِ آشوری، ویراست ِ پنجم:
 پاره‌اي از بخش ِ دوم، «سرود ِ عزا»، ص ۱۲۴-۱۲۵.
(متن ِ کنونی با شیوه‌یِ نگارش ِ داریوش ِ آشوری برابر است.)

«مرده‌پرستی» اصطلاح ِ گندگرفته‌اي ست که دولت‌مردان و دغل‌بازان بار ِمان می‌کنند. ما مردم چنین نبوده و نی‌ست‌ایم؛ به جرأت در مورد ِ مشکاتیان می‌توان چنین گفت. مگر یاد-اش نبودیم؟ مگر آلبوم‌های‌اش موسیقی ِ بالینی‌مان نبود؟ مگر ضبط و موبایل و ماشین و پلی‌ار و کامپیوتر را از آهنگ‌های‌اش پر نمی‌کردیم؟ آستان ِ جانان و بیداد و جان ِ عشاق و گنبد ِ مینا و دستان و... هزار عنوان ِ دیگر از آثار-اش، نام ِ وب‌لاگ‌هایِ ما نی‌ست، مگر؟ کدام کنسرت‌اش بود که نرفته باشیم؟ کدام مقاله بود که یاد-اش نکرده باشیم؟ کدام هنرجویِ موسیقی ست، بگویید، کی ست که مشق ِ مشکاتیان نکند؟ «دستور  ِ سنتور» مگر هدیه‌یِ ما به نوآموزها نبود؟ «رشک برم کاش قبا بودمي / چون که در آغوش قبا بوده ای» تمام  ِ آهنگ ِ دل ِ ما به دل‌دار مگر نبوده و نی‌ست؟ آهنگ از آن ِ کی‌ست؟ مرکب‌خوانی، ماهور، «در هوای‌ات بی‌قرار ام روز و شب» را با جان و دل نمی‌شنیدیم؟ با این همه، یادبود و خاک‌سپاری که کنیم، مرده پرستیده ایم؟!

:: عکس ِ اختصاصی ِ وب‌گل از مراسم  ِ پیشواز پیکر (تشییع ِ جنازه‌ی) ِ استاد پرویز  ِ مشکاتیان/ تهران، تالار  ِ رودکی/ دوم  ِ مهرماه ِ 88
در اندازه‌یِ بزرگ‌تر

      تا به این‌جا را داشته باشید؛ سنگي که پیش ِ پای‌اش انداختند پیش‌کش! انگي که پس از انتخابات زدند، ننگي که سال ِ شصت بار-اش کردند، کیسه‌یِ تنگي که با آلبوم  ِ بیداد برای‌اش دوختند... این همه «قدر» را کدام غلدري جز حکومت ِ هنرپرور دانسته است؟ قدر-اش را به راستي حاکم  ِ زمانه می‌دانست که صبر-اش به سر رسید و...

دریغا که برخوان ِ الوان ِ عمر
دمي خورده بودیم و گفتند، بس!
:: سعدی | فعولن فعولن فعولن فعَل

اکنون که سر-به-زیرانه از نیشابور و برایِ دفن در جوار  ِ خیام و عطار، شهردار و استاندار و سیاست‌مدار دعوت‌اش می‌کنند باید شک کرد که، اگر تهران بود و قطعه‌یِ هنرمندان، چه غوغا که ما مردم بر مزار-اش نمی‌کردیم! چه گرد ِ هم که نمی‌آمدیم! «گرد ِ هم آیی» ِ ما ترس ِشان می‌آورد که چنین شمع ِ انجمن را مصدور و مستور خواهند...
      حالا ما مرده‌پرستیم یا...؟ مرده‌پرستی ِ ما هزار بار به زنده‌کشی ِ این‌ها می‌ارزد که،

هرگز نمیرد آن که دل‌اش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده‌یِ عالم دوام  ِ ما
:: حافظ | مفعول ُ فاعلات ُ مفاعیل ُ فاعلن

پی‌نوشت: نوشتار  ِ بالا، بی‌مقدمه، از آن دست «نوشته‌هایِ بی‌ویرایش»اي ست که در جواب ِ نظر  ِ یکي از دوستان ِ دیرین و شیرین ِ وب‌لاگ، سر-هم کرده بودم و چنان که از حوصله‌یِ بخش ِ کامنت‌هایِ بلاگ‌فا خارج بود، به صورت ِ پستي درآمد، بی‌درامد. فرازي از «چنین گفت زرتشت» ِ نیچه را به عِنوان ِ دیباچه‌یِ این گفتار آوردم تا پست ِ دست-و-پاشکسته‌ام، خالی از لطف و ارزش ِِ معنایی نباشد.
      با آن که رسم  ِ نوشتاریِ وب‌گل را به ویراستاری و زبان‌آوری ِ شسته-رفته می‌شناسید اما، از حال ِ ناخوش ِ فراق ِ مشکاتیان، اکنون از این دست «نوشته‌هایِ بی‌ویرایش» پیش ِ رویِ شما ست.

شرح ِ این قصه مگر شمع بر آرد به زبان؛
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایي...
:: حافظ | فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لن

برگه‌ی ِ 167-0 | در حکایت ِ «» | به حکایت ِ «وب‌گل» |
» نِمایه‌یِ چند نوشتار ِ پیشین...

Under License of Creative Commons
All Rights Reserved

© Copyright 2006 - 2009