تبليغاتX
وب‌گل - به بهانه‌یِ زادروز ِ حسین ِ علیزاده؛ در وصف ِ تار ِ نیمایِ موسیقی - نانا

وب‌گل‌نامه‌یِ حسین ِ علیزاده :: در وصف ِ تار  ِ نیمای ِ موسیقی ِ ایران/ به قلم  ِ «نانا»

» اشاره| یکم  ِ شهریور  ِ هر سال جشن‌نامه‌هایِ بسیاري پیش‌کش ِ حسین ِ علیزاده می‌شود تا زادروز  ِ «نیمای ِ تار  ِ ایران» بهانه‌اي باشد برایِ از دل نوشتن و با دل‌دار گفتن. از این دست، دو سال ِ پیش دوست ِ خوش‌ذوق‌ام، سهند ِ سلطان‌دوست ویژه‌نامه‌اي را تدارک دید که در نوع ِ خود دل ِ عارفان ربود و قرار  ِ هوشمندان؛ و با جامعیّت ِ خبری و اطّلاعاتی ِ خود، هنوز مورد ِ استفاده‌یِ کاربران ِ اینترنت است. در کنار  ِ آن، یادداشت‌هایي که دوست‌داران ِ استاد علیزاده رقم می‌زنند خود در خور  ِ توجّه ِ اهل ِ دل است. وب‌گل نیز، چونان سال ِ گذشته، بر آن شد تا بار  ِ دیگر از حلقه‌یِ رندان دل‌نوشته‌اي را به پیشگاه ِ حسین ِ علیزاده و دوست‌داران‌اش تقدیم کند.
      این نوشتار به قلم  ِ «نانا»، خواننده‌یِ نازنین ِ وب‌لاگ، سرشار از شیطنت‌هایِ زبانی ست که با عاریه گرفتن ِ ضمیرهای ِ «این» و «آن»، کلام  ِ عرفان‌منشانه‌اي را در بند ِ موسیقی ِ درونی ِ کلمات جا کرده؛ آینه‌یِ تمام‌قدي از «تار» و «علیزاده»اش گرفته است. این بار سعی کردم، خِلاف ِ سال ِ گذشته(!) و دست‌کاری در خلقت ِ جادوانه‌یِ «مینو»، کمتر به پر-و-پایِ جمله‌هایِ نگارنده بپیچم و در ویراستاری (جز مواردي نشانه‌گذاری) اصل  ِ مطلب را نگه دارم. البتّه، نشانه‌هایِ سجاوندی «ویرگول/ ویرگول-نقطه/ تیره‌یِ کوتاه و بلند/ ...» ساختار  ِ نحوی را سازمان می‌دهند نه صدا و سکوت ِ کلام.

باشد تا در آستانه‌یِ پنجاه-و-هشت‌سالگی ِ استاد حسین ِ علیزاده، سپاس‌گزار  ِ زخمه‌ها و زخم‌هایِ این مرد ِ آن نسل ِ سوخته باشیم. به این امید، رسم  ِ دوستان را در جشن‌نامه‌های ِ موسیقی پاس می‌داریم که،

کوتهْ نـکـنــد بـحـث ِ سـر  ِ زلـف ِ تو حافظ
پیوسته شد ایـن سلسله تـا روز  ِ قیامت.
[مـفـعــول ُ مـفـاعـیـل ُ مـفـاعـیـل ُ فــعــولــن]

 

خطوطي پیچ-در-پیچ، پریشان، سر-در-گم چهره‌اش را پوشانده. گویی هر نغمه‌اي که از ساز-اش برخاسته شیاري شده ظریف و بر چهره‌اش نشسته. گویی نغمه‌ها به صورت‌اش سیلی نواخته اند؛ و بعد از سالیانِ دراز... چهره‌اش سرشار از خطوط ِ آهنگین است. چهره‌اش یک صفحه نت ِ موسیقی ست.
      حالا وقتي چین-و-چروکي به چهره‌اش می‌افتد و خطوط ِ آن را می‌جنباند صدایِ نغمه‌هایِ ساز-اش از «آن» به گوش می‌رسد؛ از «آن میان» که خطوط در حالتي پریشان گرد ِ هم آمده اند، از «آن میان» که ما بی‌خبر ایم. این پریشانی امّا، اضطرابي دربر ندارد __ آرامش ِ شورانگیزي نهفته دارد؛ آرامشي که با خود هیجان می‌آورد. و ناگزیر، دل «بی‌خبر» خواهان ِ آن احساسي ست که این چهره --گویی همیشه-- در حالِ ادراکِ آن است یا در ادراک ِ «حال ِ» آن __ خاصّه آن زمان که ساز-اش را به نوا در می‌آورد. آن زمان که ساز در دست ِ او ست و او را، امّا، سازي فراتر به دست است، همه‌یِ عالَم را، همچون سازي، به دست دارد و می‌نوازد. او را ساز به دست است و او، امّا، خود سازي ست به دستي فراتر! __ که شاید خود ِ «ساز» را هم خبر نه!
      آن زمان امّا، آنچه ما می‌بینیم تارهای ِ ساز است و خطوط ِ چهره، که هر دو می‌نوازند. و در این همنوازی، هر زخمه‌اي که می‌زند خطّي می‌جنبد؛ به هر جنبش، آن‌گاه نغمه‌اي به گوش می‌رسد، نه این گوش که «آن گوش» __ آن «گوش  ِ» هوشیار که به جست-و-جوی ِ «پیغام  ِ اهل ِ راز» سیر می‌کند در «آن میان» و در طلب ِ ادراک ِ «آن حال».

شوري به پا ست در نوای ِ ساز  ِ او. عالم  ِ هوشیار به صدای ِ ساز-اش گوش‌دار و او، خود به دیدار  ِ عالَمي دیگر، بی‌قرار.
      شوري ست در آن آسمان که «مسیحا و زهره» هر دو به نوای ِ ساز  ِ او در رقص اند.
      شوري ست در آن «حلقه»اي که به بانگ ِ ساز  ِ او بر «زنده‌گان ِ مرده» نماز می‌خوانند.
      شوري ست، در نواختن ِ او، در ساختن ِ او، گداختن ِ او؛ در سوختن ِ ما... عشق باختن ِ ما...

و سرانجام، وقتي از نواختن باز می‌ایستد، و آن دست ِ ازلی نیز از نواختن ِ رشته‌های ِ قلب ِ او، آن‌گاه که از «میان ِ» طوفان به ساحل رسیده است، خطوط ِ چهره‌اش از هم باز می‌شود و آن جنبش و آن جوشش آرام می‌گیرد. در این آرامش از خود می پرسم، استاد! این تو ای که ساز-ات را می‌نوازی یا ساز است که تو را می‌نوازد؟!

برگه‌ی ِ 164-0 | در حکایت ِ «» | به حکایت ِ «وب‌گل» |
» نِمایه‌یِ چند نوشتار ِ پیشین...

Under License of Creative Commons
All Rights Reserved

© Copyright 2006 - 2009