تبليغاتX
وب‌گل
همراهان ِ گرامی ِ وب‌گل!
اَبــَرسامانه‌یِ اینترنتی ِ گوگل به تازه‌گی فضایِ میزبانی ِ کاربران ِ خود را جا-به-جا کرده و آشفته‌گی ِ ظاهری در نمایش ِ تصویرهایِ وب‌گل از این روٰ ست. برایِ بارگیری ِ دو باره‌یِ عکس‌ها در دامنه‌یِ تازه و بازسازی ِ چهره‌یِ وب‌لاگ، و نیز پاسخ به کامنت و ای‌میل‌هاتان، به‌دنبال ِ فرصتي مناسب ام و ناگزیر از پوزش...
سه شنبه چهاردهم مهر 1388، 1:0
مدیر ِ مسؤول ِ روزنامه‌یِ فرهنگ ِ آشتی!
جناب ِ دکتر محمدمهدی ِ امامی ِ ناصری، استاد ِ محترم!
      عرض نکردم! هنوز و باز هم تحصیل در حقوق را سفارش ام می کنید؟!

این حکایت: «شماكه غريبه‌نيستيد!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 168
شنبه یازدهم مهر 1388، 3:0
بــه جــای ِ تــشــکـّـر!

یک-چند ساعت ِ  پیش که برایِ کسب ِ خبر و تأیید ِ نظرهایِ وب‌لاگ‌ام به دنیایِ مجازی ِ اینترنت وصل شدم، شمار  ِ بازدیدهایِ وب‌گل شگفت‌زده‌ام کرد. تعجب از آن که، 24هزار و خرده‌اي بازدید در این دو روز به 25000بار رسیده، و این رقم برایِ وب‌لاگ ِ ز-وار-در-رفته‌یِ ما بی‌سابقه (دروغ چرا، معجزه) است. در بازجویی ِ سرنخ ِ ماجرا، دو راه دست‌ام آمد که وب‌گردها را به این‌جا می‌کشاند:
» جست-و-جویِ اینترنتی ِ نام  ِ آوا مشکاتیان
» لینک ِ وب‌سایت ِ موسیقی ِ سل به وب‌گل
و روشن است که این هر دو، به سوک‌نامه‌یِ ما برایِ استاد پرویز  ِ مشکاتیان ختم شده و اقبال ِ خود را میان ِ خوانندگان مدیون ِ سکوت ِ ابدی ِ سنتور  ِ مشکاتیان هستیم. اگرچه، باور نمی‌کنیم او دیگر نمی‌نوازد و آن پست نیز از رویِ ناباوری بود و «قابل ِ پرویز را نداشت».

 

در دهکده‌یِ جهانی ِ وب عجیب نی‌ست که گذر  ِ کاربري به وب‌لاگ‌هایِ دست ِ چندم و دور-افتاده بی‌افتد امّا، آن‌چه برایِ وب‌گل «بازدید» ِ شمرده می‌شود نگاه ِ گذرایِ مخاطب‌هایِ جدی، و «ماندگاری» ِ آن‌ها ست -- یعنی کسانی ِ که گذر  ِشان به این‌جا می‌افتد و می‌مانند، سر می‌زنند، نظر می‌دهند (در این وادی، گمان می‌کنم میزباني نامهربان بوده ایم و اصلاً، وب‌گل «مخاطب‌محور» نی‌ست!). حساب ِمان با «رفتگان ِ بی‌برگشت» هم صاف است؛ اگر در جست-و-جویي پست ِشان به این‌جا خورده و بر نگاشته‌هایِ ما نظر کرده اند، امیدوار ایم گذري مفید و کارامد بوده باشد و الّا، دست ِخالی هم رفتند خیالي نی‌ست.
      سر-و-کار  ِ وب‌لاگ‌نویس با مخاطب‌اش چندان دوسویه و ساده به نظر نمی‌رسد. زیرا که، خواست ِ خواننده و سلیقه‌یِ نگارنده در یک سطح نمی‌گنجد (مگر در موضوعي خاص مثل ِ یک سبک از موسیقی یا نوعي از علم و ادب) و سنجه یا معیار  ِ دقیقي در این میان نی‌ست. بدین‌سان، وب‌لاگ‌نویسي که مخاطب ِ خود را بیابد و خواست ِ او را برآورده کند، و نیز از رسالت ِ خود خارج نشود، به نظر  ِ من، از پس ِ رسم  ِ نگارش و خواننده‌سالاری، پیروز برآمده است.
      پس، جایِ شگفتی ست که پس از سه سال ما را دیدند و، بهتر بگویم، مطلبي را (که پسند ِ خود-ام نبود) پسندیدند. این توفیق پیش از این هم (در جست-و-جویِ عنوان‌هایِ «حسین ِ علیزاده/ ز من نگارم/ مراسم احمد شاملو/ افسانه رسایی/ علی قمصری/ نقش خیال/ علی رادمند/ موسیقی بانوان») نصیب ِ وب‌گل شده و آمار  ِ ورودی‌ها نشانگر  ِ آن است. با این حال، از این روزها برمی‌آید که خواهش و کشش مردم و اهل ِ وب، دنبال ِ خبر بودن است و انگار، این دست وب‌لاگ‌هایِ جداتافته شایستگی ِ مخاطب ِ خبرجو را ندارد و چندان مهم نمی‌آید.

جنگ ِ درگرفته در جهان ِ امروز، جنگي جهانی، جنگ ِ الکترونیک، جنگ ِ رسانه‌ها ست[1] که مخاطب ِ ایرانی را از پی‌جویی ِ «جان» (به تعبیر  ِ زبان‌شناسیک، ژرف‌ساخت) ِ واژه‌ها باز می‌دارد و «خبر» را، در مفهوم  ِ صرفاً سلسله‌یِ اطّلاعات ِ گزینشی-سلیقه‌ای و نه (به تعبیر  ِ مولوی) اصل و ذات ِ آگاهی، با مخاطب درگیر می‌کند. بدین‌سان، وب‌لاگ‌هایي از این دست «بی‌خبر» در ورطه‌یِ «جدابافتگی» شمرده شده و خلوت گزیده اند.
      این بلایِ خان-و-مان‌سوز نه تنها برای عوام که در عرصه‌هایِ تخصصی و فن‌شناسانه ریشه می‌دواند و واگیر دارد. اگر امروز خبر را از اهل ِ هر فن و هنري بگیری زبان در کام می‌گیرد و به تماشا می‌نشیند یا بالعکس: بی‌هوده از چیزهایي می‌گوید که با این روزگار بی‌ربط است؛ هذیان راه به جایي نمی‌برد.

جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را باشد خبر، جان‌اش فزون
:: مولوی | فاعلاتن فاعلاتن فاعِلن

باری، این بازدید ِ نیم‌هزار باره‌یِ وب‌گل در همین چند روز، اگرچه به لطف ِ اسم-و-رسم  ِ استاد مشکاتیان است امّا، از رویِ به-روز بودن بروز کرد اگرنه، «مرا به کار  ِ جهان هرگز التفات نبود» و کاربر  ِ ایرانی را با ما کار نی‌ست. هم از دست ِ دیگر، «مخاطب‌محوری» در مرام  ِ ما نی‌ست که، «گوهري دارم و صاحب‌نظري می‌جویم»! از سویي، نظرهایي که از خوانندگان می‌خوانم نمایانگر  ِ خشنودی ِ ایشان از ساز-و-کار  ِ دیگرگونه‌یِ وب‌گل است و، از سویِ دیگر، همین دیگرگونگی موجب ِ نارضایتی ِ بیش‌تر ِ کاربران می‌شود[2]. برایِ مثال، می‌توان از ساختار  ِ زبانی ِ ساختارشکن، آشنازدایی و گاه، پیچیدگی ِ خاصّي در بیان ِ عبارت‌ها یا اصطلاح‌هایِ ساده، ... در دیگرگونگی ِ وب‌گل شهادت گرفت[3].
      جایِ تأسّف است که نه وب‌گل خیال ِ باور  ِ مخاطب ِ خود را دارد و نه وب‌گردهایِ ایرانی و، در کل، ایرانیان برایِ زنده‌داری ِ زبان ِ فارسی تره خرد می‌کنند. و این تشکر  ِ خشک-و-خالی را هم به رسم  ِ «پاچه‌خواری» عرض کردیم بل‌که سایت ِ سُل (و امثالهم) باز هم از این کارها بکنند.

در نیابد حال ِ پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسّلام
:: نی‌نامه‌یِ مولوی | فاعلاتن فاعلاتن فاعِلن

پانویس:

1. این فقط یک برداشت ِ شخصی ست و اساس ِ پژوهشی و آسیب‌شناسانه ندارد. پیرامون ِ جنگ ِ جدید ِ جهانی، اندیشه‌ورزان و صاحب‌نظران از بحران ِ آب و نبرد ِ الکترونیک تا انزوایِ آدمیّت و فقر  ِ محبّت سخن رانده اند. البتّه، همگی در انتظار  ِ روی‌کار آمدن (ظهور)  ِ اَبـَرقدرت‌هایِ تازه، هم‌نظر اند (یا به بیان ِ عربی‌مآبانه، اتّفاق ِ نظر دارند!).

2. «نارضایتی ِ بیش‌تر  ِ خوانندگان» می‌تواند یک ترکیب ِ اضافی ِ وصفی ِ دو-وجهی باشد! یعنی، "نارضایتی ِ خوانندگان بیش‌تر است" یا "بیش‌تر  ِ خوانندگان ناراضی اند".

3. «آشنازدایی» (Defamiliarization) در ادبیّات تعریف ِ روشني دارد و در این‌جا، با نظر به این مفهوم، دست‌کاری ِ اصطلاح‌هایِ آشنا و به-کار-گیری ِ واژه‌هایِ کم‌کاربرد «خِلاف ِ انتظار  ِ خواننده» منظور است. در وب‌گل: «بایگانی» به جایِ آرشیو، «قاصد ِ روزان ِ ابری» به جایِ پیوندهایِ روزانه یا daily links، حکایت به جایِ موضوع یا category، ... نمونه‌هایي از آشنازدایی ِ زبانی در اصطلاح‌هایِ آشنایِ وب‌نویسی ست. (برایِ آشنایی با این مفهوم در اصطلاح ِ ادبی نکـ: فرهنگ ِ اصطلاحات ِ ادبی، سیما داد، انتشارات ِ مروارید.)

این حکایت: «شماكه غريبه‌نيستيد!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 169
دوشنبه ششم مهر 1388، 8:0
در سوگ ِ مشکاتیان؛ دمي خورده بودیم و گفتند، بس!

سرود ِ عزا
وب‌گل :: پرویز  ِ مشکاتیان در واپسین کنسرت ِ خود در تهران/ طراح ِ صحنه: عباس ِ کیارستمی| عکس: مهر      به‌راستی، چه زود درگذشتید، شما گریزپایان. امّا، نه شما از من گریختید نه من از شما. ما را گناهي نی‌ست اگر با یک‌دیگر بی‌وفایی کرده ایم.
      شما، پرندگان ِ نغمه‌سرایِ امیدهای‌ام، را خفه کردند تا مرا بکُشند! آری، بدخواهی همیشه به سویِ شما، عزیزترین کسان‌ام، تیر می‌افکند تا قلب ِ مرا نشانه کند!
      و نشانه کرد! شما همیشه دل‌بندترین کسان‌ام بودید و دارایی و دارندگان‌ام. از این رو می‌بایست جوان می‌مردید و بسي زود!
      او تیر-اش را بر آسیب‌پذیرترین چیز-ام افکند، بر شما که پوستِ‌تان به نرمی ِ پَر بود، یا بهتر، چون لب‌خندي که از نگاهي بمیرد.

باری، با دشمنان‌ام چنین خواهم گفت: چی ست همه‌یِ جنایت‌ها در برابر  ِ آن‌چه شما با من کردید؟
      کاري با من کردید بدتر از هر جنایت. شما از من آن بازنیافتني را گرفتید. با شما چنین می‌گویم، با شما دشمنان‌ام!
      شما رؤیاهایِ جوانی‌ام و گرامی‌ترین معجزه‌های‌ام را کُشتید! شما همبازی‌های‌ام، آن جان‌هایِ شاد، را از من ستاندید! به یاد ِشان این تاج ِ گل را می‌نهم و این نفرین را:
      نفرین بر شما، دشمنان‌ام! شما جاودانگی ام را کوتاه کردید، چون آوازي که در شب ِ سرد بشکند!
      ...شما دشمنان‌ام شب‌های‌ام را ربودید و به عذاب ِ بی‌خواب بفروختید: آه، آن فرزانگی ِ شادمان اکنون کجا گریخته است؟

:: چنین گفت زرتشت؛ فریدریش ویلهلم نیچه،
برگردان ِ روان ِ داریوش ِ آشوری، ویراست ِ پنجم:
 پاره‌اي از بخش ِ دوم، «سرود ِ عزا»، ص ۱۲۴-۱۲۵.
(متن ِ کنونی با شیوه‌یِ نگارش ِ داریوش ِ آشوری برابر است.)

«مرده‌پرستی» اصطلاح ِ گندگرفته‌اي ست که دولت‌مردان و دغل‌بازان بار ِمان می‌کنند. ما مردم چنین نبوده و نی‌ست‌ایم؛ به جرأت در مورد ِ مشکاتیان می‌توان چنین گفت. مگر یاد-اش نبودیم؟ مگر آلبوم‌های‌اش موسیقی ِ بالینی‌مان نبود؟ مگر ضبط و موبایل و ماشین و پلی‌ار و کامپیوتر را از آهنگ‌های‌اش پر نمی‌کردیم؟ آستان ِ جانان و بیداد و جان ِ عشاق و گنبد ِ مینا و دستان و... هزار عنوان ِ دیگر از آثار-اش، نام ِ وب‌لاگ‌هایِ ما نی‌ست، مگر؟ کدام کنسرت‌اش بود که نرفته باشیم؟ کدام مقاله بود که یاد-اش نکرده باشیم؟ کدام هنرجویِ موسیقی ست، بگویید، کی ست که مشق ِ مشکاتیان نکند؟ «دستور  ِ سنتور» مگر هدیه‌یِ ما به نوآموزها نبود؟ «رشک برم کاش قبا بودمي / چون که در آغوش قبا بوده ای» تمام  ِ آهنگ ِ دل ِ ما به دل‌دار مگر نبوده و نی‌ست؟ آهنگ از آن ِ کی‌ست؟ مرکب‌خوانی، ماهور، «در هوای‌ات بی‌قرار ام روز و شب» را با جان و دل نمی‌شنیدیم؟ با این همه، یادبود و خاک‌سپاری که کنیم، مرده پرستیده ایم؟!

:: عکس ِ اختصاصی ِ وب‌گل از مراسم  ِ پیشواز پیکر (تشییع ِ جنازه‌ی) ِ استاد پرویز  ِ مشکاتیان/ تهران، تالار  ِ رودکی/ دوم  ِ مهرماه ِ 88
در اندازه‌یِ بزرگ‌تر

      تا به این‌جا را داشته باشید؛ سنگي که پیش ِ پای‌اش انداختند پیش‌کش! انگي که پس از انتخابات زدند، ننگي که سال ِ شصت بار-اش کردند، کیسه‌یِ تنگي که با آلبوم  ِ بیداد برای‌اش دوختند... این همه «قدر» را کدام غلدري جز حکومت ِ هنرپرور دانسته است؟ قدر-اش را به راستي حاکم  ِ زمانه می‌دانست که صبر-اش به سر رسید و...

دریغا که برخوان ِ الوان ِ عمر
دمي خورده بودیم و گفتند، بس!
:: سعدی | فعولن فعولن فعولن فعَل

اکنون که سر-به-زیرانه از نیشابور و برایِ دفن در جوار  ِ خیام و عطار، شهردار و استاندار و سیاست‌مدار دعوت‌اش می‌کنند باید شک کرد که، اگر تهران بود و قطعه‌یِ هنرمندان، چه غوغا که ما مردم بر مزار-اش نمی‌کردیم! چه گرد ِ هم که نمی‌آمدیم! «گرد ِ هم آیی» ِ ما ترس ِشان می‌آورد که چنین شمع ِ انجمن را مصدور و مستور خواهند...
      حالا ما مرده‌پرستیم یا...؟ مرده‌پرستی ِ ما هزار بار به زنده‌کشی ِ این‌ها می‌ارزد که،

هرگز نمیرد آن که دل‌اش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده‌یِ عالم دوام  ِ ما
:: حافظ | مفعول ُ فاعلات ُ مفاعیل ُ فاعلن

پی‌نوشت: نوشتار  ِ بالا، بی‌مقدمه، از آن دست «نوشته‌هایِ بی‌ویرایش»اي ست که در جواب ِ نظر  ِ یکي از دوستان ِ دیرین و شیرین ِ وب‌لاگ، سر-هم کرده بودم و چنان که از حوصله‌یِ بخش ِ کامنت‌هایِ بلاگ‌فا خارج بود، به صورت ِ پستي درآمد، بی‌درامد. فرازي از «چنین گفت زرتشت» ِ نیچه را به عِنوان ِ دیباچه‌یِ این گفتار آوردم تا پست ِ دست-و-پاشکسته‌ام، خالی از لطف و ارزش ِِ معنایی نباشد.
      با آن که رسم  ِ نوشتاریِ وب‌گل را به ویراستاری و زبان‌آوری ِ شسته-رفته می‌شناسید اما، از حال ِ ناخوش ِ فراق ِ مشکاتیان، اکنون از این دست «نوشته‌هایِ بی‌ویرایش» پیش ِ رویِ شما ست.

شرح ِ این قصه مگر شمع بر آرد به زبان؛
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایي...
:: حافظ | فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لن

این حکایت: «از هر درى...» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 167
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388، 22:0
در سوگ ِ مشکاتیان؛ راستی را بوسه‌یِ تو بوسه‌یِ بدورد بود؟

من تو را ديده‏ام‏ امّا،
در خواب‏
          در پس ِ كوچه‏ىِ نورانى ِ عشق‏
در همان‌جا كه طلوع‏
ره ِ ديدار  ِ تو را بست كه بست‏!

:: آوا مشکاتیان، 1382خورشیدی، مجلّه‌یِ بخارا.

وب‌گل :: پرویز  ِ مشکاتیان | عکس: محمد ِ خیرخواه/ فارس
این روزها که درد ِ دوری و دیری را دوچندان می‌چشیم، غم بر سر  ِ غم گذاشتن‌اش دیگر چی‌ست؟ این همه بلایِ آسمانی بر سر  ِ ما چرا باید ببارد؟ که «درد از نهاد ِ آدمی‌زاد است»؟

آن پیر  ِ شیرین‌کار  ِ تلخ‌اندیش حق گفت،
آری «آدمی در عالم  ِ خاکی نمی‌آید به دست» اما،
این بندی ِ آز-و-نیاز  ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمي دیگر؟یا آدمی دیگر؟...

:: آواز  ِ غم؛ واپسین شعر  ِ منتشرشده‌یِ هوشنگ ِ ابتهاج (ه. ا. سایه)، تاسیان.
:: شعر  ِ درون ِ گیومه از حافظ است.

این روزها که خواهش و کشش ِ مردم «خبر» است، خوش و ناخوش‌اش توفیري ندارد. بذر  ِ خبر، نه نشاطي در دل می‌کارد نه امیدي به دل می‌یابد.
نه امــیــدي. چه امــیــدي؟ بــه خـدا حــیــف ِ امید!
نه چراغي. چه چراغي؟ چیز  ِ خوبي می‌شه دید؟
نه سلامي. چه سلامي؟ همـه خون-تشنه‌یِ هم!
نه نشاطي. چه نشاطي؟ مگه راه‌اش می‌ده غم؟
داش آکل، مرد ِ لوطی، تـه ِ خندق تو قوطی
نـعـره‌یِ بـنـد-و-بـلـا، مـی‌ره تـا عرش ِ خدا...

:: قصّه‌یِ دخترایِ ننه دریا؛ احمد ِ شاملو، باغ ِ آینه.

این روزها که «درین بازیِ خونین / بازیچه‌یِ ایام دل ِ آدمیان است»، سرنشتِ‌مان با جدایی و دشمنی و... سهمگین‌ترین واژه‌هایِ بی‌سرانجامی گره خورده؛ چه جایِ شکایت؟ که، «پرده‌دار به شمششیر می‌زند همه را / کسي مقیم  ِ حریم  ِ حرم نخواهد ماند»!
      دیروز که می‌خواستم آب و گلابي به خاک ِ فریدون ِ مشیری بپاشم و به «شوق ِ لعل ِ جان‌بخش‌اش»، لبي از پیاله‌یِ شعر تر کنم خبر را شنیدم. با آن که «خاطر حزین» بود و «شعر  ِ تر» نمی‌انگیخت، تابستان ِ سنگین ِ هشتاد-و-هشت با بیتي از مشیری برای‌ام پایان گرفت:

راســتــی را بـوسـه‌یِ تـو بوسه‌یِ بدورد بود؟
بسته شد آغوش ِ تابستان؟ خدایا! زود بود...
[فــــاعــــلــــاتــــن فــــاعــــلــــاتــــن فـــاعـــلـــن]

      پرویز  ِ مشکاتیان، «بیداد» ِ سنتور  ِ ایران، «زین دایره‌یِ مینا»، خونین‌جگران را فرو گذاشت و «جان ِ عشاق» شد...؟ چه غروبي، «سخت نامنتظر»! ما که «از بهار حظ ّ ِ تماشایي نچشیدیم» چرا باید...؟ نوگلان ِ مشکاتیان، «آوا و آیین» چرا، در فراق ِ پدر باید روزگار به سر کنند؟

اگــر بــه دست ِ مــن افـتـد فراق را بکُشم!
که روز  ِ هجر سیه باد خان-و-مان ِ فراق...
[مـفــاعــلن فــعــلــاتــن مــفــاعــلــن فــــع‌لــــن]
                                                 :: حافظ

شنیدن ِ «خبر  ِ مرگ» ِ  پرویز  ِ مشکاتیان آن‌قدر تلخ بود که جایِ شکایت از زمین و آسمان (خاصّه، خالق ِشان) باقی بگذارد. جز این همه درد، که در دل مانده و «زبان‌آوری»، آن‌چه مرا وا داشت تا این نوشتار را سر  ِ هم کنم، نه از غافله‌یِ وب‌لاگ‌هایِ دیگر رفتن که، یاد ِ چکامه‌هایِ کوچک و نغز  ِ آوا، دختر  ِ مشکاتیان بود. هر چه سر هم کردم، بی‌ویرایش، پریشان‌گفته‌اي ست از رویِ داغ و درد ِ ذهن ِ آشفته ام. جز پاره‌اي شعر ِ این و آن از حافظه، و شماري واژه‌یِ تکراری، این غم‌نامه را در آغاز با سروده‌اي از «آوا» نوشته ام؛ و جمله‌یِ رویِ پیشانی (Header) ِ کنونی ِ وب‌گل نیز ملهم از آن است.
      آوا مشکاتیان متولد ِ مهرماه ِ 1364 و دانشجوىِ گرافیک ِ دانشگاه ِ علم و فرهنگ‏ است که، 5 شعر  ِ کوتاه از ایشان در شماره‌اي از مجلّه‌یِ ادبی ِ بخارا چاپ شد.
      در وب‌لاگستان ِ موسیقی، دوست ِ خوب‌ام مهدی ِ معتمد، نگارنده‌یِ وب‌لاگ ِ «آواز» گزارش ِ کاملي از آثار و رفتار و اخبار، و همچنین گفتار  ِ دیگران، در باب ِ زنده‌یاد مشکاتیان فراهم کرده است. کاوه‌یِ «دل‌آواز» نیز در دل‌نوشته‌اي، قصه‌یِ پایان ِ تابستان ِ پرغصه را در چند خط خلاصه می‌کند؛ او که چم-و-خم  ِ کلام را می‌داند سخن از زبان ِ ما می‌گوید. و... دوستان ِ دیگر هرکدام سهمي از سوگ‌نوشته‌هایِ «قاصدک ِ موسیقی ِ ایران» دارند که، هرچه به دل بنشیند در پیوندهایِ روزانه‌یِ وب‌لاگ، به دست ِ قاصد ِ روزان ِ ابری خواهم سپرد.

این حکایت: «از هر درى...» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 166
دوشنبه نهم شهریور 1388، 23:52
استاد محمدرضا شفیعی ِ کدکنی ایران را ترک کرد

وب‌گل :: استاد محمدرضا شفیعی ِ کدکنی ایران را به قصد ِ آمریکا ترک کرد
شفیعی ِ کدکنی متواری شد!
وی که از سران ِ اغتشاشات و پراکننده‌ی (مروّج) ِ افکار  ِ شهرآشوبانه بود، پنج‌شنبه‌یِ پیش، تهران را به قصد ِ دیدار با مقامات ِ مخملی ترک کرد. این فرد، موسوم به شاعر و استاد ِ پیش‌کسوت ِ دانشگاه ِ تهران، در سی و چند سال ِ گذشته به پراکنش (ترویج)  ِ افکار  ِ «شراب‌خواری» مشغول بوده و در سلسه رسالات ِ انتقادی ِ خود (مشهور به ادوار  ِ شعر  ِ فارسی، صور  ِ خیال در شعر  ِ فارسی، موسیقی ِ شعر) همواره از سیاست‌های ِ فرهنگی ِ دولت ِ نهم انتقاد کرده است. او همچنین، با تألیف و ترجمه‌یِ مقالاتي چون «آفرینش و تاریخ»، «مختارنامه»، «ابومسلم  ِ خراسانی»،  «تصوّف ِ اسلامی و رابطه‌یِ انسان و خدا»، سعی در انحراف ِ افکار  ِ جوانان ِ وطن به سوی ِ «اسلام  ِ آمریکایی» داشته و این کوشش، جهت ِ مخدوش‌کردن ِ چهره‌یِ اسلام، در رساله‌یِ «شعر  ِ معاصر  ِ عرب» بسیار مشهود است. بنا بر اخبار  ِ نرسیده، وی که با نیّت ِ تجمّع ِ غیر  ِ قانونی قصد ِ ترک ِ میهن ِ اسلامی‌مان را داشت، با هشیاری ِ چند تن از سربازان ِ گمنام، پنج‌شنبه شب بدون ِ اطّلاع ِ قبلی از فرودگاه ِ امام خمینی (ره) رهسپار شد.

به گزارش ِ خبرنگار  ِ کجانیوز، دکتر محمدرضا شفیعی ِ کدکنی با «افکار  ِ چپ ِ مارکسیستی» و «حزب ِ توده» نسبت داشته و در تهیّه‌یِ یکي از بولتن‌های ِ این حزب، مشهور به «حافظ به سعی ِ سایه»، هوشنگ ِ ابتهاج را همراهی کرده است.
      این منبع ِ آگاه همچنین افزود، هوشنگ ِ ابتهاج پس از عنایت ِ عفوّ  ِ اسلامی در اواسط ِ دهه‌یِ 60، به جرائم  ِ براندازی ِ سفت-و-سخت ِ کدامین رژیم اعتراف نکرد و همراه ِ خانمي موسوم به "گالی" یا "گالیا"، پناهندگی (اقامت) ِ شهر  ِ کلن ِ آلمان را پذیرفت. وی هم‌اکنون با شخصي به نام  ِ "ارغوان" (موسوم به، شاخه‌یِ هم‌خون ِ جدامانده‌یِ من) در ایران ارتباط دارد و در جریان ِ شکایت از رسانه‌های ِ دولتی _معظّمٌ‌له_  با یکي دیگر از عوامل ِ اغتشاشات ِ اخیر به نام  ِ "استاد محمدرضا شجریان" هم‌دست بوده است. سند ِ این روابط ِ مخملی در منبع ِ آگاه ِ دیگري موجود است و حتّا مرتضا کاخی در اکاذیب‌نامه‌یِ «شهروند ِ امروز» به آن اغرار کرده است.

گفتني ست این افراد، همگی از دم، در رژیم  ِ شاهنشاهی پست‌های ِ رادیویی، تلویزیونی و مجلّه‌اي داشته و ...

دروغ که خنّاق نی‌ست!

وب‌گل :: هوشنگ ِ ابتهاج (ه. ا. سایه) و محمدرضا شجریان/ شهریورماه ِ 88/ کلن ِ آلمان/ عکس: دل‌آواز 

استاد ِ نازنین‌ام؛
شفیعی ِ کدکنی ِعزیز!
نگاه ِ شگفتانه‌ات را در موشکافی از این دنیا، دردا و دریغا که، سیر ندیدم؛ همان بس که «گناه ِ بخت ِ پریشان و دست ِ کوته ِ ما ست»! چه جای ِ گلایه که، خود دیده ای همه ظلم و خود بوده ای همه نور و خوش گشته ای همه لعل در «مقام  ِ صبر». دل ِ تنگِ‌مان امّا، سنگ ِ صبوری می‌ساید که خان-و-مانِ ما لولیان ویران است و جان در بدن از تن نزار... به پاس ِ عمر  ِ ارجمند-ات پس، چه فنا کنیم؟ جز راه ِ تو و گام  ِ ما...

آه ازین قوم  ِ ریایی که درین شهر  ِ دو روی
روزها، شحنه و شب، باده‌فروش اند همه

گرچه شد می‌کده‌ها بسته و یاران امروز
مُهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

به وفای ِ تو که رندان ِ بلاکش فردا
جز به یاد ِ تو و نام  ِ تو ننوشند همه

[فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لن]

این حکایت: «از اين ولايت...!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 165
یکشنبه یکم شهریور 1388، 0:0
به بهانه‌یِ زادروز ِ حسین ِ علیزاده؛ در وصف ِ تار ِ نیمایِ موسیقی - نانا

وب‌گل‌نامه‌یِ حسین ِ علیزاده :: در وصف ِ تار  ِ نیمای ِ موسیقی ِ ایران/ به قلم  ِ «نانا»

» اشاره| یکم  ِ شهریور  ِ هر سال جشن‌نامه‌هایِ بسیاري پیش‌کش ِ حسین ِ علیزاده می‌شود تا زادروز  ِ «نیمای ِ تار  ِ ایران» بهانه‌اي باشد برایِ از دل نوشتن و با دل‌دار گفتن. از این دست، دو سال ِ پیش دوست ِ خوش‌ذوق‌ام، سهند ِ سلطان‌دوست ویژه‌نامه‌اي را تدارک دید که در نوع ِ خود دل ِ عارفان ربود و قرار  ِ هوشمندان؛ و با جامعیّت ِ خبری و اطّلاعاتی ِ خود، هنوز مورد ِ استفاده‌یِ کاربران ِ اینترنت است. در کنار  ِ آن، یادداشت‌هایي که دوست‌داران ِ استاد علیزاده رقم می‌زنند خود در خور  ِ توجّه ِ اهل ِ دل است. وب‌گل نیز، چونان سال ِ گذشته، بر آن شد تا بار  ِ دیگر از حلقه‌یِ رندان دل‌نوشته‌اي را به پیشگاه ِ حسین ِ علیزاده و دوست‌داران‌اش تقدیم کند.
      این نوشتار به قلم  ِ «نانا»، خواننده‌یِ نازنین ِ وب‌لاگ، سرشار از شیطنت‌هایِ زبانی ست که با عاریه گرفتن ِ ضمیرهای ِ «این» و «آن»، کلام  ِ عرفان‌منشانه‌اي را در بند ِ موسیقی ِ درونی ِ کلمات جا کرده؛ آینه‌یِ تمام‌قدي از «تار» و «علیزاده»اش گرفته است. این بار سعی کردم، خِلاف ِ سال ِ گذشته(!) و دست‌کاری در خلقت ِ جادوانه‌یِ «مینو»، کمتر به پر-و-پایِ جمله‌هایِ نگارنده بپیچم و در ویراستاری (جز مواردي نشانه‌گذاری) اصل  ِ مطلب را نگه دارم. البتّه، نشانه‌هایِ سجاوندی «ویرگول/ ویرگول-نقطه/ تیره‌یِ کوتاه و بلند/ ...» ساختار  ِ نحوی را سازمان می‌دهند نه صدا و سکوت ِ کلام.

باشد تا در آستانه‌یِ پنجاه-و-هشت‌سالگی ِ استاد حسین ِ علیزاده، سپاس‌گزار  ِ زخمه‌ها و زخم‌هایِ این مرد ِ آن نسل ِ سوخته باشیم. به این امید، رسم  ِ دوستان را در جشن‌نامه‌های ِ موسیقی پاس می‌داریم که،

کوتهْ نـکـنــد بـحـث ِ سـر  ِ زلـف ِ تو حافظ
پیوسته شد ایـن سلسله تـا روز  ِ قیامت.
[مـفـعــول ُ مـفـاعـیـل ُ مـفـاعـیـل ُ فــعــولــن]

 

خطوطي پیچ-در-پیچ، پریشان، سر-در-گم چهره‌اش را پوشانده. گویی هر نغمه‌اي که از ساز-اش برخاسته شیاري شده ظریف و بر چهره‌اش نشسته. گویی نغمه‌ها به صورت‌اش سیلی نواخته اند؛ و بعد از سالیانِ دراز... چهره‌اش سرشار از خطوط ِ آهنگین است. چهره‌اش یک صفحه نت ِ موسیقی ست.
      حالا وقتي چین-و-چروکي به چهره‌اش می‌افتد و خطوط ِ آن را می‌جنباند صدایِ نغمه‌هایِ ساز-اش از «آن» به گوش می‌رسد؛ از «آن میان» که خطوط در حالتي پریشان گرد ِ هم آمده اند، از «آن میان» که ما بی‌خبر ایم. این پریشانی امّا، اضطرابي دربر ندارد __ آرامش ِ شورانگیزي نهفته دارد؛ آرامشي که با خود هیجان می‌آورد. و ناگزیر، دل «بی‌خبر» خواهان ِ آن احساسي ست که این چهره --گویی همیشه-- در حالِ ادراکِ آن است یا در ادراک ِ «حال ِ» آن __ خاصّه آن زمان که ساز-اش را به نوا در می‌آورد. آن زمان که ساز در دست ِ او ست و او را، امّا، سازي فراتر به دست است، همه‌یِ عالَم را، همچون سازي، به دست دارد و می‌نوازد. او را ساز به دست است و او، امّا، خود سازي ست به دستي فراتر! __ که شاید خود ِ «ساز» را هم خبر نه!
      آن زمان امّا، آنچه ما می‌بینیم تارهای ِ ساز است و خطوط ِ چهره، که هر دو می‌نوازند. و در این همنوازی، هر زخمه‌اي که می‌زند خطّي می‌جنبد؛ به هر جنبش، آن‌گاه نغمه‌اي به گوش می‌رسد، نه این گوش که «آن گوش» __ آن «گوش  ِ» هوشیار که به جست-و-جوی ِ «پیغام  ِ اهل ِ راز» سیر می‌کند در «آن میان» و در طلب ِ ادراک ِ «آن حال».

شوري به پا ست در نوای ِ ساز  ِ او. عالم  ِ هوشیار به صدای ِ ساز-اش گوش‌دار و او، خود به دیدار  ِ عالَمي دیگر، بی‌قرار.
      شوري ست در آن آسمان که «مسیحا و زهره» هر دو به نوای ِ ساز  ِ او در رقص اند.
      شوري ست در آن «حلقه»اي که به بانگ ِ ساز  ِ او بر «زنده‌گان ِ مرده» نماز می‌خوانند.
      شوري ست، در نواختن ِ او، در ساختن ِ او، گداختن ِ او؛ در سوختن ِ ما... عشق باختن ِ ما...

و سرانجام، وقتي از نواختن باز می‌ایستد، و آن دست ِ ازلی نیز از نواختن ِ رشته‌های ِ قلب ِ او، آن‌گاه که از «میان ِ» طوفان به ساحل رسیده است، خطوط ِ چهره‌اش از هم باز می‌شود و آن جنبش و آن جوشش آرام می‌گیرد. در این آرامش از خود می پرسم، استاد! این تو ای که ساز-ات را می‌نوازی یا ساز است که تو را می‌نوازد؟!

این حکایت: «وب‌گل‌نامه؛ حسین علیزاده» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 164
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388، 1:0
افـتـخـار مـی‌کـنـم کـه شـکـسـت خـورده ام؛ مهدی ِ یزدانی ِ خرم

:: وب‌گل| اعتراف می‌کنم که شکست خورده ام؛ یادداشتي از مهدی ِ یزدانی خرم برایِ اعتراف ِ محمد عطریان‌فر، متولد ِ 28 مرداد ِ 1332 / اعتماد ملی

» اشاره| مهدی ِ یزدانی ِ خرم در صفحه‌یِ آخر  ِ شماره‌یِ 984 ِ روزنامه‌یِ توقیف‌شده‌یِ اعتماد ِ ملی یادداشتي نوشت برایِ اعترافات ِ محمد ِ عطریان‌فر __عضو  ِ ارشد ِ حزب ِ کارگزاران ِ سازندگی و مؤسّس ِ روزنامه‌هایِ همشهری، شرق، کارگزارن، هم‌میهن، شهروند ِ امروز__ با عِنوان ِ «افتخار می‌کنم که شکست خورده ام». بازنشر  ِ آن بی‌مناسبت با این سال‌روز و روزها نی‌ست؛ به ویژه پس از تعطیلی ِ وب‌گاه ِ روزنامه‌یِ اعتماد ِ ملی «روزنا». یزدانی ِ خرم، دبیر  ِ بخش ِ فرهنگ و ادب ِ اعتماد ِ ملی، یکي-دو روز پس از انتشار  ِ این یادداشت 12ساعت بازداشت شد.

ارغوان، پنجه‌یِ خونین ِ زمین!
دامن ِ صبح ِ بگیر
وز سواران ِ خرامنده‌یِ خورشید بپرس،
کِی بر این درّه‌ی غم می‌گذرند...
:: هوشنگ ِ ابتهاج (هـ. الف. سایه)

      همصدا با عطریان‌فر، که دست‌اش از قاب ِ کوچک ِ تله‌ویزیون بالاتر رفت، می‌گویم: شکست خوردیم! و حالا قصّه‌یِ دیگري آغاز شده که اصولاً، معنایِ شکست را تعویض کرده است، به کدامین گناه؟ سؤال ِ من این است، به کدامین قانون‌گریزی این‌طور با فرزندان ِ شریف این خاک چنین برخورد می‌شود، و انواع ِ "مشایی"ها، "کردان"ها و "علی‌آبادی"ها و... اقمار  ِشان، مصداق پیروزی و دموکراسی هستند؟ که، اگر «پیروز» ایشان هستند، ما می‌خواهیم همان «شکست‌خوردگان» باشیم! که، اگر تصویر این است، آری پیروزی از آن ِ شما و شکست از آن ما. بسیاري از همین شکست‌خوردگان ِ زخم‌خورده، داغ-و-درفش هستند و فریادرسی هم نی‌ست. امّا تاریخ راه ِ خود می‌رود و تن‌ها کبود می‌شوند و اعتراف‌ها پخش می‌شود...، زخم ترمیم می‌شود و ذهن و حافظه باقی می‌ماند؛ مثل ِ سنگ.

:: مهدی ِ یزدانی ِ خرم، دوشنبه 12 ِ مرداد ِ 1388.
:: روزنامه‌یِ اعتماد ِ ملی، شماره‌ی ِ 984، صفحه‌ی ِ آخر (PDF).
:: ویرایش ِ زبانی و خطّی از «وب‌گل».

[دنباله‌یِ نوشتار...]

این حکایت: «از اين ولايت...!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 163
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388، 2:0
توقیف ِ یک روزنامه یا توهین به اصحاب ِ رسانه؟

روزنامه یِ اعتماد ِ ملی

پس از لغو  ِ امتیاز  ِ روزنامه‌یِ صدای ِ عَدالت، به این خبر پرداخته بودم که، در فضای ِ کنونی ِ مطبوعات ِ کشور، "اعتماد ِ ملی" نیز در آستانه‌یِ توقیف قرار دارد. دستگیری ِ سردبیر _محمد ِ قوچانی_ و چند تن از خبرنگاران ِ شاخص ِ این روزنامه، بازداشت ِ 12ساعته‌ی ِ دبیر  ِ بخش ِ فرهنگ و ادب _مهدی ِ یزدانی ِ خرم_ آن هم پس از انتشار  ِ یادداشتي در دفاع از "محمد ِ عطریان‌فر"، و تذکّر  ِ کتبی ِ دفتر  ِ نظارت بر مطبوعات ِ وزارت ِ ارشاد ِ اسلامی، با وجود ِ کناره‌گیری ِ شخص ِ وزیر _ حسین ِ صفارهرندی، مزید بر علّتي شد تا، به عِنوان ِ عضو  ِ کوچکي از این جامعه‌یِ بی‌سر-و-سامان ِ خبرنگاری، به تنگنای ِ مطبوعات، و نه نتایج ِ انتخابات، معترض باشم.
امروز، رسانه‌یِ مطبوعاتی ِ حزب ِ مهدی ِ کروبی در حالي به مرحله‌یِ توقیف خوانده می‌شود که پس از حدود ِ هزار شماره در چهار سال انتشار  ِ پیوسته، اعتماد ِ ملی پرمخاطب‌ترین روزنامه‌یِ نا-دولتی ِ کشور است. از شِمار  ِ حرفه‌ای‌ترین کادر  ِ روزنامه‌نگاری ِ حاضر در ایران با بازترین فضای ِ فکری ِ ممکن، رسانه‌اي را گرد آورده که با وجود ِ گستره‌یِ مخاطبان ِ بسیار، بارها مورد ِ هجوم  ِ افراد ِ ناشناس، و صدمه و آتش‌سوزی و سرقت، قرار گرفته است. با این حال، «رسالت ِ خبرنگاری» تابلویي ست که اعتماد ِ ملی با اتّکا به آن مراحل ِ کمال ِ یک روزنامه‌یِ تمام‌عیار را طی کرده است؛ تأسیس، تیراژ، توفیق، توقیف!
      توقیف ِ یک «روزنامه» با چنین اسم-و-رسمي نه تنها ضربه‌یِ سختي به جامعه‌یِ جامانده‌یِ مطبوعاتی ِ یک کشور  ِ جهان ِ سومی وارد می‌سازد، بل نشان می‌دهد آن‌ها که داعیّه‌یِ اعتلای ِ فرهنگ را دارند چه سان بر تأمین و تداوم ِ حرکت‌هایِ ضروری ِ فرهنگی دام می‌تنند. و البتّه، پرسشي پیش می‌آید: آیا این آقایان، با سودایِ ایجاد ِ فضایِ مهرورزی و فرونشاندن ِ انقلاب ِ مخملی، خود ظرفیّت ِ پذیرش ِ پیروزی را داشته اند؟

[دنباله‌یِ نوشتار...]

این حکایت: «از اين ولايت...!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 161
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388، 1:0
آن کـودتـای ِ سـخـت، این انـقـلـاب ِ نـرم؛ نیم قرن نعمت!

چه نرم بود این انقلاب؛ آن‌قدر که سه-چهار روزنامه توقیف و ده-بیست روزنامه‌نگار گرفتار شدند و چندصد و اندي آدم  ِ بی‌کار و بی‌آر، لت-و-پار. مانده ام در مقام  ِ مقایسه، کودتایِ بیست-و-هشت ِ مرداد ِ سی-و-دو را می‌شود در ابعاد ِ انقلاب ِ مخملی ِ هشتاد-و-هشت جا داد یا «در جفایِ خار  ِ دوران، این کجا و آن کجا»؟!
      آن کودتا با همه‌یِ کت-و-کلفتی به این انقلاب ِ نرم-و-نازک طعنه می‌زند که، «به شعر  ِ حافظ ِ شیراز می‌رقصند و می‌نازند / سیه‌چشمان ِ کشمیری و ترکان ِ سمرقندی»[1]. حکایت ِ عجیبي ست. در آن کودتا بود که شاملو و اخوان و فروغ و کسرایی و... سایه سوار  ِ اسب ِ شاخ‌دار  ِ شهرت شدند؛ زبان‌زد ِ مردمان ِ همیشه-در-صحنه، میهمانان ِ «باده و افیون و بنگ»[2]. سهراب پای‌اش می‌لغزید و سمت ِ عرفان خزید؛ سیاست را قطاري می‌دید «که چه خالی می‌رفت»[3]. آن دیگران، سایه و شاملو و فروغ و اخوان، سرآمدان ِ جست-و-خیز  ِ زمان شدند؛ بالي برایِ پرواز به روشنی، بال در بال.

شعله‌اي برکش و برخیز ز  ِ خاکستر  ِ خویش
زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور [4]

 

..:. پی‌نوشت|
1. در غزل ِ «سحر با باد می‌گفتم حدیث ِ آرزومندی...»، استاد محمدرضا شفیعی ِ کدکنی از آن رو این بیت ِ پایانی (مقطع) را با بار  ِ سیاسی می‌داند که در نسخه‌هایِ قدیمی این‌گونه «به خوبان دل مده حافظ ببین آن بی‌وفایی‌ها / که با خوارزمیان کردند ترکان ِ سمرقندی» آمده و در نسخه‌هایِ بعدی به همان صورتي که رفت. اختلاف ِ نسخ ِ موجود و تازگی و کهنگی ِ تاریخ ِ آن، از قول ِ دکتر کدکنی، می‌تواند گواهي بر دست‌بردن ِ شخص ِ حافظ در اصلاح ِ بیت و آراستن ِ آن باشد __ حافظ و خودسانسوری!
وزن ِ این غزل: مفاعیلُن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن.

2. پاره‌اي از «کاوه یا اسکندر؟»، مهدی ِ اخوان ِ ثالث (م. امید)، دفتر  ِ آخر  ِ «شاه‌نامه».
وزن ِ این چهارپاره: فاعِلاتُن فاعلاتن فاعِلُن. «آب‌ها از آسیا افتاده لیک، / باز ما ماندیم و خان ِ این و آن / میهمان ِ باده و ایون و بنگ / از عطایِ دشمنان و دوستان». شهرام ِ ناظری در آلبومي این شعر را اجرا کرده که، به نظر-ام، نظر  ِ دولت ِ نهم را جلب نکرد؛ منتشر نشد.

3. نمی‌دانم این جمله از کدام شعر  ِ سهراب است؛ فقط می‌دانم از هشت کتاب ِ سهراب است.

4. پاره‌اي از «تنگه»، هوشنگ ِ ابتهاج (ه. ا. سایه)، دفتر  ِ «سیاه‌مشق (3)».
وزن ِ غزل: فاعِلاتُن فَعِلاتن فعلاتن فع‌لَن.

5. پاره‌اي از «شبیخون ِ بلا»، سایه، دفتر  ِ «یادگار  ِ خون ِ سرو».
وزن ِ غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع‌لن.

6. این پاره از شعر  ِ شاملو بسیار مشهور است: «سال ِ بد / سال ِ باد / شال ِ اشک / سال ِ شک / سال ِ امیدهای ِ بلند و / استقامت ِ کم...» (اگر درست نوشته باشم. در دفتر  ِ «هوای ِ تازه» است. بیش‌تر یاد-ام نی‌ست).

7. سیاوش ِ کسرایی چهارپاره‌اي دارد که اوایل ِ انقلاب محمدرضا شجریان آن را با ارکستر  ِ سمفونیک در آواز  ِ دشتی خوانده است. و این روزها زیاد بر سر  ِ زبان‌ها ست؛ از آن رو که، حسن ِ یوسف ِ زمانی، آهنگ‌ساز  ِ اثر، در هشتاد و چند سالگی بار  ِ خود را بست و رفت.
به یاد ِ آن استاد، بسیاري از وب‌لاگ‌ها تصنیف ِ «اشک ِ مهتاب» را برایِ دانلود رویِ وب سوار کرده اند، با جست-و-جویي کوچک می‌توانید آن را پیاده کنید. فکر می‌کنم این اثر در مجموعه‌یِ بازاری ِ «شجریان ِ 3» یا آلبوم  ِ «گلبانگ ِ شجریان» (نشر ِ ماهور) عرضه شده باشد.

[دنباله‌یِ نوشتار...]

این حکایت: «از اين ولايت...!» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 162
شنبه هفدهم مرداد 1388، 3:0
مهدی ِ یزدانی ِ خرّم، منتقد ِ ادبی و روزنامه‌نگار، آزاد شد

وب‌گل :: مهدی ِ  یزدانی ِ خرم؛ نویسنده و دبیر ِ گروهِ ادبیّاتِ روزنامه‌یِ اعتماد ِ ملّیمهدی ِ یزدانی ِ خرّم، پس از یک گوش‌مالی ِ 12ساعته، آزاد شد. اعتماد ِ ملّی با درج ِ این خبر در پیشانی ِ صفحه‌یِ دوم ِ شماره‌یِ امروز ِ خود، از آزادی ِ دبیر ِ بخش فرهنگ و ادب ِ خود ابراز ِ امیدواری کرد و اظهار داشت، "يزدانی ِ خرّم" که غروب ِ چهارشنبه _14 ِ امردادماه ِ 1388_ در نشر "چشمه" بازداشت شده بود، بامداد ِ روز ِ بعد با پیگیری‌هایِ صورت گرفته آزاد شد.
      «اعتماد ِ ملّی امیدوار است رأفت ِ اسلامی شامل ِ حال ِ روزنامه‌نگاران و فعّالان ِ سیاسی شود، و دیگران نیز در این ایّام  ِ  مبارک [نیمه‌یِ شعبان] آزاد شوند.»

این حکایت: «آيه‌هاى زمينى» | حکایتگر: وب‌گل | برگه‌ی ِ 160
نِمایه‌یِ چند نوشتار ِ پیشین...
[مدیر  ِ مسؤول ِ روزنامه‌یِ فرهنگ ِ آشتی!] 168 :: مدیر ِ مسؤول ِ روزنامه‌یِ فرهنگ ِ آشتی!
[بــه جــای ِ تــشــکـّـر!] 169 :: بــه جــای ِ تــشــکـّـر!
[در سوگ ِ مشکاتیان؛ دمي خورده بودیم و گفتند، بس!] 167 :: در سوگ ِ مشکاتیان؛ دمي خورده بودیم و گفتند، بس!
[در سوگ ِ مشکاتیان؛ راستی را بوسه‌یِ تو بوسه‌یِ بدورد بود؟] 166 :: در سوگ ِ مشکاتیان؛ راستی را بوسه‌یِ تو بوسه‌یِ بدورد بود؟
[استاد محمدرضا شفیعی ِ کدکنی ایران را ترک کرد] 165 :: استاد محمدرضا شفیعی ِ کدکنی ایران را ترک کرد
[به بهانه‌یِ زادروز  ِ حسین ِ علیزاده؛ در وصف ِ تار  ِ نیمایِ موسیقی - نانا] 164 :: به بهانه‌یِ زادروز ِ حسین ِ علیزاده؛ در وصف ِ تار ِ نیمایِ موسیقی - نانا
[افـتـخـار مـی‌کـنـم کـه شـکـسـت خـورده ام؛ مهدی ِ یزدانی ِ خرم] 163 :: افـتـخـار مـی‌کـنـم کـه شـکـسـت خـورده ام؛ مهدی ِ یزدانی ِ خرم
[توقیف ِ یک روزنامه یا توهین به اصحاب ِ رسانه؟] 161 :: توقیف ِ یک روزنامه یا توهین به اصحاب ِ رسانه؟
[آن کـودتـای ِ سـخـت، این انـقـلـاب ِ نـرم؛ نیم قرن نعمت!] 162 :: آن کـودتـای ِ سـخـت، این انـقـلـاب ِ نـرم؛ نیم قرن نعمت!
[مهدی ِ یزدانی ِ خرّم، منتقد ِ ادبی و روزنامه‌نگار، آزاد شد] 160 :: مهدی ِ یزدانی ِ خرّم، منتقد ِ ادبی و روزنامه‌نگار، آزاد شد
[مهدی ِ یزدانی ِ خرّم، منتقد ِ ادبی و روزنامه‌نگار، بازداشت شد] 159 :: مهدی ِ یزدانی ِ خرّم، منتقد ِ ادبی و روزنامه‌نگار، بازداشت شد
[صدای ِ عدالت توقیف شد، اعتماد ِ ملّی در آستانه!] 158 :: صدای ِ عدالت توقیف شد، اعتماد ِ ملّی در آستانه!
[شرح ِ شکایت ِ شجریان از شریعتمداری و زورنامه‌اش] 157 :: شرح ِ شکایت ِ شجریان از شریعتمداری و زورنامه‌اش
[مراسم  ِ نهمین سالگرد ِ شاملو در آرامش ِ نظامی برگزار شد!] 156 :: مراسم ِ نهمین سالگرد ِ شاملو در آرامش ِ نظامی برگزار شد!
[مراسم  ِ نهمین سالگرد ِ شاملو جمعه (دوم مرداد) برگزار می‌شود] 155 :: مراسم ِ نهمین سالگرد ِ شاملو جمعه (دوم مرداد) برگزار می‌شود
[شکایت ِ شجریان از صدا و سیمای ِ ضرغامی قضایی شد] 154 :: شکایت ِ شجریان از صدا و سیمای ِ ضرغامی قضایی شد


       |      [برگه‌ی ِ پَسین]


Under License of Creative Commons
All Rights Reserved
.
© Copyright 2006 - 2009.