اَبــَرسامانهیِ اینترنتی ِ گوگل به تازهگی فضایِ میزبانی ِ کاربران ِ خود را جا-به-جا کرده و آشفتهگی ِ ظاهری در نمایش ِ تصویرهایِ وبگل از این روٰ ست. برایِ بارگیری ِ دو بارهیِ عکسها در دامنهیِ تازه و بازسازی ِ چهرهیِ وبلاگ، و نیز پاسخ به کامنت و ایمیلهاتان، بهدنبال ِ فرصتي مناسب ام و ناگزیر از پوزش...
عرض نکردم! هنوز و باز هم تحصیل در حقوق را سفارش ام می کنید؟!
یک-چند ساعت ِ پیش که برایِ کسب ِ خبر و تأیید ِ نظرهایِ وبلاگام به دنیایِ مجازی ِ اینترنت وصل شدم، شمار ِ بازدیدهایِ وبگل شگفتزدهام کرد. تعجب از آن که، 24هزار و خردهاي بازدید در این دو روز به 25000بار رسیده، و این رقم برایِ وبلاگ ِ ز-وار-در-رفتهیِ ما بیسابقه (دروغ چرا، معجزه) است. در بازجویی ِ سرنخ ِ ماجرا، دو راه دستام آمد که وبگردها را به اینجا میکشاند:
» جست-و-جویِ اینترنتی ِ نام ِ آوا مشکاتیان
» لینک ِ وبسایت ِ موسیقی ِ سل به وبگل
و روشن است که این هر دو، به سوکنامهیِ ما برایِ استاد پرویز ِ مشکاتیان ختم شده و اقبال ِ خود را میان ِ خوانندگان مدیون ِ سکوت ِ ابدی ِ سنتور ِ مشکاتیان هستیم. اگرچه، باور نمیکنیم او دیگر نمینوازد و آن پست نیز از رویِ ناباوری بود و «قابل ِ پرویز را نداشت».
در دهکدهیِ جهانی ِ وب عجیب نیست که گذر ِ کاربري به وبلاگهایِ دست ِ چندم و دور-افتاده بیافتد امّا، آنچه برایِ وبگل «بازدید» ِ شمرده میشود نگاه ِ گذرایِ مخاطبهایِ جدی، و «ماندگاری» ِ آنها ست -- یعنی کسانی ِ که گذر ِشان به اینجا میافتد و میمانند، سر میزنند، نظر میدهند (در این وادی، گمان میکنم میزباني نامهربان بوده ایم و اصلاً، وبگل «مخاطبمحور» نیست!). حساب ِمان با «رفتگان ِ بیبرگشت» هم صاف است؛ اگر در جست-و-جویي پست ِشان به اینجا خورده و بر نگاشتههایِ ما نظر کرده اند، امیدوار ایم گذري مفید و کارامد بوده باشد و الّا، دست ِخالی هم رفتند خیالي نیست.
سر-و-کار ِ وبلاگنویس با مخاطباش چندان دوسویه و ساده به نظر نمیرسد. زیرا که، خواست ِ خواننده و سلیقهیِ نگارنده در یک سطح نمیگنجد (مگر در موضوعي خاص مثل ِ یک سبک از موسیقی یا نوعي از علم و ادب) و سنجه یا معیار ِ دقیقي در این میان نیست. بدینسان، وبلاگنویسي که مخاطب ِ خود را بیابد و خواست ِ او را برآورده کند، و نیز از رسالت ِ خود خارج نشود، به نظر ِ من، از پس ِ رسم ِ نگارش و خوانندهسالاری، پیروز برآمده است.
پس، جایِ شگفتی ست که پس از سه سال ما را دیدند و، بهتر بگویم، مطلبي را (که پسند ِ خود-ام نبود) پسندیدند. این توفیق پیش از این هم (در جست-و-جویِ عنوانهایِ «حسین ِ علیزاده/ ز من نگارم/ مراسم احمد شاملو/ افسانه رسایی/ علی قمصری/ نقش خیال/ علی رادمند/ موسیقی بانوان») نصیب ِ وبگل شده و آمار ِ ورودیها نشانگر ِ آن است. با این حال، از این روزها برمیآید که خواهش و کشش مردم و اهل ِ وب، دنبال ِ خبر بودن است و انگار، این دست وبلاگهایِ جداتافته شایستگی ِ مخاطب ِ خبرجو را ندارد و چندان مهم نمیآید.
جنگ ِ درگرفته در جهان ِ امروز، جنگي جهانی، جنگ ِ الکترونیک، جنگ ِ رسانهها ست[1] که مخاطب ِ ایرانی را از پیجویی ِ «جان» (به تعبیر ِ زبانشناسیک، ژرفساخت) ِ واژهها باز میدارد و «خبر» را، در مفهوم ِ صرفاً سلسلهیِ اطّلاعات ِ گزینشی-سلیقهای و نه (به تعبیر ِ مولوی) اصل و ذات ِ آگاهی، با مخاطب درگیر میکند. بدینسان، وبلاگهایي از این دست «بیخبر» در ورطهیِ «جدابافتگی» شمرده شده و خلوت گزیده اند.
این بلایِ خان-و-مانسوز نه تنها برای عوام که در عرصههایِ تخصصی و فنشناسانه ریشه میدواند و واگیر دارد. اگر امروز خبر را از اهل ِ هر فن و هنري بگیری زبان در کام میگیرد و به تماشا مینشیند یا بالعکس: بیهوده از چیزهایي میگوید که با این روزگار بیربط است؛ هذیان راه به جایي نمیبرد.
جان نباشد جز خبر در آزمون
هرکه را باشد خبر، جاناش فزون
:: مولوی | فاعلاتن فاعلاتن فاعِلن
باری، این بازدید ِ نیمهزار بارهیِ وبگل در همین چند روز، اگرچه به لطف ِ اسم-و-رسم ِ استاد مشکاتیان است امّا، از رویِ به-روز بودن بروز کرد اگرنه، «مرا به کار ِ جهان هرگز التفات نبود» و کاربر ِ ایرانی را با ما کار نیست. هم از دست ِ دیگر، «مخاطبمحوری» در مرام ِ ما نیست که، «گوهري دارم و صاحبنظري میجویم»! از سویي، نظرهایي که از خوانندگان میخوانم نمایانگر ِ خشنودی ِ ایشان از ساز-و-کار ِ دیگرگونهیِ وبگل است و، از سویِ دیگر، همین دیگرگونگی موجب ِ نارضایتی ِ بیشتر ِ کاربران میشود[2]. برایِ مثال، میتوان از ساختار ِ زبانی ِ ساختارشکن، آشنازدایی و گاه، پیچیدگی ِ خاصّي در بیان ِ عبارتها یا اصطلاحهایِ ساده، ... در دیگرگونگی ِ وبگل شهادت گرفت[3].
جایِ تأسّف است که نه وبگل خیال ِ باور ِ مخاطب ِ خود را دارد و نه وبگردهایِ ایرانی و، در کل، ایرانیان برایِ زندهداری ِ زبان ِ فارسی تره خرد میکنند. و این تشکر ِ خشک-و-خالی را هم به رسم ِ «پاچهخواری» عرض کردیم بلکه سایت ِ سُل (و امثالهم) باز هم از این کارها بکنند.
در نیابد حال ِ پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید، والسّلام
:: نینامهیِ مولوی | فاعلاتن فاعلاتن فاعِلن
پانویس:
1. این فقط یک برداشت ِ شخصی ست و اساس ِ پژوهشی و آسیبشناسانه ندارد. پیرامون ِ جنگ ِ جدید ِ جهانی، اندیشهورزان و صاحبنظران از بحران ِ آب و نبرد ِ الکترونیک تا انزوایِ آدمیّت و فقر ِ محبّت سخن رانده اند. البتّه، همگی در انتظار ِ رویکار آمدن (ظهور) ِ اَبـَرقدرتهایِ تازه، همنظر اند (یا به بیان ِ عربیمآبانه، اتّفاق ِ نظر دارند!).
2. «نارضایتی ِ بیشتر ِ خوانندگان» میتواند یک ترکیب ِ اضافی ِ وصفی ِ دو-وجهی باشد! یعنی، "نارضایتی ِ خوانندگان بیشتر است" یا "بیشتر ِ خوانندگان ناراضی اند".
3. «آشنازدایی» (Defamiliarization) در ادبیّات تعریف ِ روشني دارد و در اینجا، با نظر به این مفهوم، دستکاری ِ اصطلاحهایِ آشنا و به-کار-گیری ِ واژههایِ کمکاربرد «خِلاف ِ انتظار ِ خواننده» منظور است. در وبگل: «بایگانی» به جایِ آرشیو، «قاصد ِ روزان ِ ابری» به جایِ پیوندهایِ روزانه یا daily links، حکایت به جایِ موضوع یا category، ... نمونههایي از آشنازدایی ِ زبانی در اصطلاحهایِ آشنایِ وبنویسی ست. (برایِ آشنایی با این مفهوم در اصطلاح ِ ادبی نکـ: فرهنگ ِ اصطلاحات ِ ادبی، سیما داد، انتشارات ِ مروارید.)
سرود ِ عزا
بهراستی، چه زود درگذشتید، شما گریزپایان. امّا، نه شما از من گریختید نه من از شما. ما را گناهي نیست اگر با یکدیگر بیوفایی کرده ایم.
شما، پرندگان ِ نغمهسرایِ امیدهایام، را خفه کردند تا مرا بکُشند! آری، بدخواهی همیشه به سویِ شما، عزیزترین کسانام، تیر میافکند تا قلب ِ مرا نشانه کند!
و نشانه کرد! شما همیشه دلبندترین کسانام بودید و دارایی و دارندگانام. از این رو میبایست جوان میمردید و بسي زود!
او تیر-اش را بر آسیبپذیرترین چیز-ام افکند، بر شما که پوستِتان به نرمی ِ پَر بود، یا بهتر، چون لبخندي که از نگاهي بمیرد.
باری، با دشمنانام چنین خواهم گفت: چی ست همهیِ جنایتها در برابر ِ آنچه شما با من کردید؟
کاري با من کردید بدتر از هر جنایت. شما از من آن بازنیافتني را گرفتید. با شما چنین میگویم، با شما دشمنانام!
شما رؤیاهایِ جوانیام و گرامیترین معجزههایام را کُشتید! شما همبازیهایام، آن جانهایِ شاد، را از من ستاندید! به یاد ِشان این تاج ِ گل را مینهم و این نفرین را:
نفرین بر شما، دشمنانام! شما جاودانگی ام را کوتاه کردید، چون آوازي که در شب ِ سرد بشکند!
...شما دشمنانام شبهایام را ربودید و به عذاب ِ بیخواب بفروختید: آه، آن فرزانگی ِ شادمان اکنون کجا گریخته است؟
:: چنین گفت زرتشت؛ فریدریش ویلهلم نیچه،
برگردان ِ روان ِ داریوش ِ آشوری، ویراست ِ پنجم:
پارهاي از بخش ِ دوم، «سرود ِ عزا»، ص ۱۲۴-۱۲۵.
(متن ِ کنونی با شیوهیِ نگارش ِ داریوش ِ آشوری برابر است.)



«مردهپرستی» اصطلاح ِ گندگرفتهاي ست که دولتمردان و دغلبازان بار ِمان میکنند. ما مردم چنین نبوده و نیستایم؛ به جرأت در مورد ِ مشکاتیان میتوان چنین گفت. مگر یاد-اش نبودیم؟ مگر آلبومهایاش موسیقی ِ بالینیمان نبود؟ مگر ضبط و موبایل و ماشین و پلیار و کامپیوتر را از آهنگهایاش پر نمیکردیم؟ آستان ِ جانان و بیداد و جان ِ عشاق و گنبد ِ مینا و دستان و... هزار عنوان ِ دیگر از آثار-اش، نام ِ وبلاگهایِ ما نیست، مگر؟ کدام کنسرتاش بود که نرفته باشیم؟ کدام مقاله بود که یاد-اش نکرده باشیم؟ کدام هنرجویِ موسیقی ست، بگویید، کی ست که مشق ِ مشکاتیان نکند؟ «دستور ِ سنتور» مگر هدیهیِ ما به نوآموزها نبود؟ «رشک برم کاش قبا بودمي / چون که در آغوش قبا بوده ای» تمام ِ آهنگ ِ دل ِ ما به دلدار مگر نبوده و نیست؟ آهنگ از آن ِ کیست؟ مرکبخوانی، ماهور، «در هوایات بیقرار ام روز و شب» را با جان و دل نمیشنیدیم؟ با این همه، یادبود و خاکسپاری که کنیم، مرده پرستیده ایم؟!
تا به اینجا را داشته باشید؛ سنگي که پیش ِ پایاش انداختند پیشکش! انگي که پس از انتخابات زدند، ننگي که سال ِ شصت بار-اش کردند، کیسهیِ تنگي که با آلبوم ِ بیداد برایاش دوختند... این همه «قدر» را کدام غلدري جز حکومت ِ هنرپرور دانسته است؟ قدر-اش را به راستي حاکم ِ زمانه میدانست که صبر-اش به سر رسید و...
دریغا که برخوان ِ الوان ِ عمر
دمي خورده بودیم و گفتند، بس!
:: سعدی | فعولن فعولن فعولن فعَل
اکنون که سر-به-زیرانه از نیشابور و برایِ دفن در جوار ِ خیام و عطار، شهردار و استاندار و سیاستمدار دعوتاش میکنند باید شک کرد که، اگر تهران بود و قطعهیِ هنرمندان، چه غوغا که ما مردم بر مزار-اش نمیکردیم! چه گرد ِ هم که نمیآمدیم! «گرد ِ هم آیی» ِ ما ترس ِشان میآورد که چنین شمع ِ انجمن را مصدور و مستور خواهند...
حالا ما مردهپرستیم یا...؟ مردهپرستی ِ ما هزار بار به زندهکشی ِ اینها میارزد که،
هرگز نمیرد آن که دلاش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهیِ عالم دوام ِ ما
:: حافظ | مفعول ُ فاعلات ُ مفاعیل ُ فاعلن

پینوشت: نوشتار ِ بالا، بیمقدمه، از آن دست «نوشتههایِ بیویرایش»اي ست که در جواب ِ نظر ِ یکي از دوستان ِ دیرین و شیرین ِ وبلاگ، سر-هم کرده بودم و چنان که از حوصلهیِ بخش ِ کامنتهایِ بلاگفا خارج بود، به صورت ِ پستي درآمد، بیدرامد. فرازي از «چنین گفت زرتشت» ِ نیچه را به عِنوان ِ دیباچهیِ این گفتار آوردم تا پست ِ دست-و-پاشکستهام، خالی از لطف و ارزش ِِ معنایی نباشد.
با آن که رسم ِ نوشتاریِ وبگل را به ویراستاری و زبانآوری ِ شسته-رفته میشناسید اما، از حال ِ ناخوش ِ فراق ِ مشکاتیان، اکنون از این دست «نوشتههایِ بیویرایش» پیش ِ رویِ شما ست.
شرح ِ این قصه مگر شمع بر آرد به زبان؛
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایي...
:: حافظ | فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن





