اَبــَرسامانهیِ اینترنتی ِ گوگل به تازهگی فضایِ میزبانی ِ کاربران ِ خود را جا-به-جا کرده و آشفتهگی ِ ظاهری در نمایش ِ تصویرهایِ وبگل از این روٰ ست. برایِ بارگیری ِ دو بارهیِ عکسها در دامنهیِ تازه و بازسازی ِ چهرهیِ وبلاگ، و نیز پاسخ به کامنت و ایمیلهاتان، بهدنبال ِ فرصتي مناسب ام و ناگزیر از پوزش...
مریم فیروز، نه آنچنان که دیگران
» مسعود بهنود
برخی آدمها بهفرصتی که میسازند یا روزگار در اختیارشان میگذارد، تاریخ را دگرگون میکنند، و اکثریّتی هم کاری به تاریخ ندارند و حتّی آن را نمیخوانند. برخی با کشمکشی که در درون دارند، از خود میپرسند: زندگی چیست؟ و همین سوآل آنها را به عرصههای نو میاندازد. بیشتری هرگز نپرسیده این سوآل، فرصتشان تمام میشود؛ سفره نَینداخته، حرف نگفته، شمع نَیفروخته میمانند. و هستند کسانی که برای دیگرگونهزیستن، برای بیرون زدن از عادات و تنندادن به قیدها، تلاش میکنند و اگر روزگار فرصتی بدهد یا ندهد، کارِ خود کردهاند.
در آخرین هفتهي سال، زنی در تهران چشم فروبست که از این دستهي اخیر بود؛ اگر تاریخ را نساخت تردید نمیتوان کرد که در تاریخ زیست: «مریم فیروز».
«عبدالحسینمیرزا» بیشک جذّابترین و پرگفتوگوترین شخصیّت ایلِ قاجار در قرنِ بیستم است؛ قرنی که سهنفر از این ايل، پادشاه ایران بودند و صدهانفرشان وزیران و حکمرانان و سفیران کشور. «فرمانفرما» از میان تمام ایلوتبار به جدّش «عبّاسمیرزا» نایبالسطنه مینازید و میکوشید تا بهزعم خود کاری نکند که آبروی او را بههدر دهد. فرمانفرما بههمین خصوصیّت، وقتی هم در دُورانِ آزادی وَ نبودِ استبداد بهریاستِ دولت رسید که سالها بود انتظارش را میکشید؛ چندانکه دید موقعیّت چنانست که چارهای جز پذیرش خواستهای بريتانیا نیست، بهتدبیری که خود بهکار برد، دولتش سقوط کرد. بلد بود با تاریخ چه کند. بلد بود که گرفتار روز و امروز نشود. از اسناد پیداست عبدالحسینمیرزا فرمانفرما که پیرانهسر دید که یکی از برکشیدهگانش _«رضاخان میرپنجه»_ بهریاست وزیران و سلطنت رسید، از اسناد مرتبش چنین پیداست که پسر ارشد خود «نصرتالدّوله» را و دخترش «مریم» را و خواهرزادهاش «محمّد مصدّق» را بهگونهای دیگر میخواست و میپسندید. و تحمّل این هر سه بر پهلوی سخت شد. رضاشاه، نصرتالدّوله را کشت چرا که به قول «تقیزاده» حتم داشت با بودن او _و «تیمورتاش» و «داور»_ ولیعهد ضعیفش، سلطنتی بهراحتی نخواهد داشت. مصدّق فقط بهتدبیر، از دستِ جلّادانِ رضاشاهی در امان ماند؛ مریم هم از روزی که خبر مرگ برادر را شنید و دید که پدرِ پیر مقتدرش زار میزد که: «سگ سیاه انگلیسیا پسرم را کشت، پسر 50 سالهام را»، کینهای بهدل گرفت که همهي عمر در او ماند.
مریم فیروز را آشنایی با روشنفکران و برگزیدهگان شهر، کوتاهمدّتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناحِ چپ متمایل کرد؛ که در آن روزگار ضدّدرباریترین جناح و در عینِحال پیشرُوترین بود. پس وقتی که بهخدمت پرولتاریا درآمد، از همهي امکاناتی که بههمهي فرزندان مُتَنَعِّم فرمانفرما رسیدهبود پشت کرد؛ خواهران و برادرانش در پستها و موقعیّتهای معتبر ایران و جهان بودند. مریم که روزگاری لوموند بهاو «شاهزادهي سرخ» لقب دادهبود، نرمی و راحت زندگی خانواده را برخود حرام کرد، رفت تا جاییکه این افتخار را نصیب خود کرد که اوّلین زنی بود که بهخاطر فعّالیّت سیاسی، از نظام پادشاهی حکمِ اعدام گرفت. خانهي شخصی خود را با هزاران جلد کتاب _که دو-سهسالی همچون سالنهای ادبی مشهور پاریس، مجمع روشنفکرانوادیبان، شاعرانوهنرمندان بود_ رها کرد، چادرنماز برسر، رفت تا بهوظیفهای عمل کند که خود خواسته بود و زندگی تازهای که خود انتخاب کرده بود.
نامهای دارم از «صادق هدایت» که به خواهر نوشته _ظاهراً وقتی زیر فشار مادر و خانواده بوده، که در 40سالهگی همسری اختیار کند_ که مینویسد «... هرگاه زنی بهشخصیّت مریم و زیبایی هما [...] یافتید، خبرم کنید ...». گفتنیست به روایت «ابراهیم گلستان» که حتماً موثّق است، هزینهي چاپّ کتابِ حاجیآقاي هدایت که بهزحمتی، ناشری حاضر بهچاپّش بود، توسط «نورالدّین کیانوری» پرداختشد و این زمانی بود که کیا و مریمخانم، ازدواج کردهبودند. آنها که شنیدهاند، میدانند «نیما» دربارهي مریم چهگفت.
حزب منحل شده بود امّا مریمخانم بهارتباطاتی که باهمهي دولتمردان داشت، راه میگشود و این راهگشایی را جز برای همان آرمانی نمیخواست که بدان سر سپرده بود. تا نهضتِ ملّی رسید؛ او و شوهرش از هواداران نهضت بودند و اکثریّت رهبران حزب توده نبودند و راهی خلاف جهت دولت مصدّق میرفتند و براساس روایت کج خود از آرمانشان، علیه مصدّق فراوان مینوشتند و همصدا با درباریان وی را «لنگر سرمایهداری» میخواندند. امّا بعد از 30تیر، آن اکثریّت هم پذیرفتند و اصلاح کردند که گرچه دیر شده بود، گرچه دکتر مصدّق راه بهآنان نمیداد که مبادا انگلیسیها با همین حربه آمریکا را بترسانند _که همین هم شد_ امّا مریمخانم که بهاندرونِ خانهي پسرعمّهي خود راهداشت، در همین ارتباط آنقدر کار کرد که شاخهای از حزب توده بتواند به استناد آن خطاهای خود را بپوشاند و ادّعای آن کند که همواره یاور و یار نهضت ملّی بودهاند. از همین ارتباط کودتای 25 مرداد کشف شد.
آنچه مریم را بهخانهي دکتر مصدّق راهمیداد و از چشم جاسوسان پنهان میداشت، علاوهبر آن که دختردایی محترم دکتر مصدّق بود، رابطهي نزدیک دوستانهای بود که مادرش با همسر دکتر مصدّق داشت. پیوندی که تا همیشه ماند. نقلشده که سالها بعد وقتی دکتر مصدق زندانی احمدآباد بود و مریم هم آواره در غربت سرد مسکو، «بتولخانم» پیامی رسانده بود از دخترش که احوالپرسی کرده از آقای دکتر و جواب شنیده بود: بله، ایشان هم مرتّب حال دخترداییشان را میپرسند؛ مگر نگفتهاند دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید!
زندگی چنانکرد که میخواست؛ در پوستوپیلهای که روزگار برایش ساخت نگنجید و این نگنجیدن مقارن بود با سختیها و غربتکشیدنها و زندانها؛ آن را پذیرفت و تا آخر هم از اين کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچنگفت که دخترِ فرمانفرما چهطور رختخواب نرم و خانهي گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته.
او سرانجام در 93سالگی، هفتهي گذشته در تهران درگذشت؛ درحالی که چندسالی بود که شوهرش نورالدّین کیانوری رفته بود.
./
» مسعود بهنود
» بهنقل از: روزنامهي كارگزاران / مورّخ: سهشنبه، 28 اسفندِ 1386 / شمارهي: 495 / سري جديد، سال: اوّل / صفحهي: 12
» نشاني اينمطلب در وبگاه روزنامه:




