اَبــَرسامانهیِ اینترنتی ِ گوگل به تازهگی فضایِ میزبانی ِ کاربران ِ خود را جا-به-جا کرده و آشفتهگی ِ ظاهری در نمایش ِ تصویرهایِ وبگل از این روٰ ست. برایِ بارگیری ِ دو بارهیِ عکسها در دامنهیِ تازه و بازسازی ِ چهرهیِ وبلاگ، و نیز پاسخ به کامنت و ایمیلهاتان، بهدنبال ِ فرصتي مناسب ام و ناگزیر از پوزش...
. . .
ارغوان!
اين چهرازيست كه هربار بهار
با عزاي دلِ ما ميآيد
كه زمين هرسال از خونِ پرستوها رنگيناست
وينچنين بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ ميافزايد.
. . .
تو بخوان نغمهي ناخواندهي من
ارغوان، شاخهي همخونِ جداماندهي من!
» ارغوان
» هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)
» تهران، فروردينِ 1363
«احمد بورقانی فراهانی»، روزنامهنگار و نمایندهي پیشین در مجلس ششم _که از بیماری قلبی رنج میبرد_ عصر شنبه، دچار حملهي قلبی شد و باوجود انتقال به بیمارستان دکتر شریعتی تهران، دارفانی را وداعگفت.
«سهامالدّین بورقانی» _فرزند احمد بورقانی فراهانی_ دربارهي حادثهي درگذشت پدرش به آفتاب گفت: «پدرم طیّ این روزها خیلی سرِحال و شاداب بود و مشکل خاصّی نداشت. روز گذشته نیز درست ساعت 6 و بیست دقیقه با پدرم صحبت کرده بودم و هیچ مشکل خاصیّ نداشت...»
[...ادامهي مطلب را در اينجا بخوانيد.]
همچنين بخوانيد:
» بهياد روزنامهنگار سفر كرده، مهران قاسمي / [ياد قلم]
» مهران قاسمي پرواز كرد / [وبگل]
» پرواز روزنامهنگار / [قلمرو سعدي]
«ديباچهي خون»
نه، هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شدم
و هزاران بار
دلِ زيباي مرا از دار آويختهاند
و هزاران بار
با شهيدانِ تمامِ تاريخ
خونِ جوشانِ مرا
به زمين ريختهاند.
سرگذشتِ دلِ من
زندگينامهي انسان است
كه لبش دوختهاند
زندهاش سوختهاند
و بهدارش زدهاند.
آه اي بابكِ خرّمدين
تو لومومبا را ميديدي
و لومومبا ميديد
مرگِ خونينِ مرا در بوليوي
رازِ سرسبزيِ حلّاج اين است:
ريشه در خون شُستن
باز از خون رُستن.
در ويتنام هزارانبار
زيرِ تيغِ جلّاد
زخم برداشتهام
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچمِ فتح
قامت افراشتهام.
آه، اي آزادي
ديرگاهيست كه اندونزي تا شيلي
خاكِ اين دشتِ جگرسوخته با خونِ تو ميآميزد
ديرگاهيست كه از پيكرِ مجروحِ فلسطين شب و روز
خون فرو ميريزد
و هنوز از لبنان
دود برميخيزد.
سالها پيش مرا با كيوان كُشتند
شاه هرروز مرا ميكُشت
و هنوز
دستِ شاهانه درازست پيِ كشتن من
هم از آن دستِ پليد است كه در خوزستان
در هُويزه، بُستان، سوسنگرد
اينچنين در خون آغشته شدم
و همين امروز
با مسلمانِ جواني كه خطِ پشتِ لبش
تازه سبزي ميزد كشته شدم.
نه، هراسي نيست
خون ما راهِ درازِ بشريّت را گُلگون كردهست
دستِ تاريخ، ظفرنامهي انسان را
زيبِ ديباچهي خون كردهست.
آري، از مرگ هراسي نيست
مرگِ در ميدان اين آرزوي هَرمرد است
من دلم از دشمنْكام شدن ميسوزد
مرگِ با دشنهي دوست؟
دوستان! اين درد است.
نه، هراسي نيست
پيشِ ما سادهترين مسئلهاي مرگ است
مرگِ ما سهلتر از كَندنِ يك برگ است
من به اين باغ ميانديشم
كه يكي پشتِ درش با تبري تيز كمين كردهست.
دوستان گوش كنيد
مرگِ من مرگِ شماست
مگذاريد شما را بكُشند
مگذاريد كه من بارِ دگر
در شما كُشته شوم.
» ديباچهي خون
» هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)
» تهران، خردادِ 1361
» تاسيان، صص 168 تا 171
» ابتهاج، هوشنگ (ه.ا.سايه، -1306)، "تاسيان"، شعر نو؛ نشر كارنامه، كارنامهي نشر معاصر ايران (6)؛ چاپّ دوم، زمستان 1385، تهران.
«پندِ رودكي»
گفتم پدر اگر نتوانست
يا نخواست،
من
هموار كرد خواهم گيتي را.
فرزندِ من، به عُجْبِ جواني تو اين مگوي؛
من خواستم ولي نتوانستم!
تا خود چه خواهي و چه تواني...
» پندِ رودكي
» هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)
» خردادِ 1369
» كتاب: تاسيان، ص 182
» ابتهاج، هوشنگ (ه.ا.سايه، -1306)، "تاسيان"، شعر نو؛ نشر كارنامه، كارنامهي
نشر معاصر ايران (6)؛ چاپّ دوم، زمستان 1385، تهران.
![[چهرهي سايه (هوشنگ ابتهاج)؛ عكس از: فخرالدّين فخرالدّيني / كتاب تاسيان، نشر كارنامه
| اشاره كنيد بهنمايش در پيكر راستينش]](http://bijan.fard.googlepages.com/Saaye_EbtehaajHooshang_A006.jpg)
![[چهرهي سايه (هوشنگ ابتهاج)؛ عكس از: كامبيز شافعي / روزنامهي شرق، ويژهنامهي سايهي ابتهاج
| اشاره كنيد بهنمايش در پيكر راستينش]](http://bijan.fard.googlepages.com/Saaye_EbtehaajHooshang_A003.jpg)



