![]() |
![]() |
|
|
...تا چنين هنگامهي سنگاست و سر، / قيمت سنگست از سر بيشتر! [هـ. ا. سايه] |
|
» آگهى
|
|
|
|
|
|
چهسهمناك بود سيل ِ حادثه كه همچو اژدها دهانگشود زمين و آسمان زهم گسيخت ستاره خوشهخوشه ريخت و آفتاب در كبودِ درّههاي آب غرق شد... » زندگي؛ ه. ا. سايه، تاسيان نوچگامههايي كه آن «سايه»ي بزرگ، «هوشنگ ابتهاج»، از خردادِ 61 تا آخرين چكّههاي اشكِ شاعر در انتهاي كتاب «تاسيان» سروده، غوغايِ غم و سيل ِ ماتم بوده و هست...؛ صدوشصتوهشتمين برگهي اين كتابش را چون گشايم، تا 197 مرا بيامان ميكشد و بر سرم ميبارد: «ديباچهي خون»... «آهِ آيينه»... «ارغوان»... «كوچ»... «تصوير»... «پندِ رودكي»... «شاعر»... «زندگي»... «تاسيان»... «ميراث»... و... «آواز غم». زينگونه بود كه به شنفتن خبر ناباور: پَرپَر ِ يكي، سينمامردي، سرو ِ پُردردي... خسرو شكيبايي... نه! شبهاي باراني او با صداي گريهاش غمناك ميخوانَد روديست بيآغاز و بيانجام با هايهايِ گريهاش در بيكرانِ دشت ميرانَد... » آواز غم؛ ه. ا. سايه، تاسيان هنوز باورم نيست كه بهراستي: «چهسهمناك بود سيل ِ حادثه»... با سيمايش، صدايش، شكيباييِ نگاهش، كه اندوهبار امّا خوشگوار بود، عمري زندهگي كرديم... ميخواند: سبز سبزم، ريشهدارم من درختي استوارم شور و عشق و شاديام را از خدايم هديه دارم... و همراهش ميشديم: سبد سبد ستاره، از آسمون ميباره، تو قلبِ پاكِ گلدون، بهار، خونه داره... «هنرپيشه»يي بود نابازيگر! كه نسلي را با «هامون» شد ياريگر... زهي درد... «داريوش مهرجويي» چهخواهدكرد؟! «سارا» و شيطنتهاي «نيكي كريمي»... شور ِ مشهور شدن «محمّدرضا فروتن» در كادري كه «خسرو شكيبايى» برادرش بود... «مهرانه مهينترابي» و آن «خانهي سبز». يادباد آن روزگاران، «افسانه بايگان» و «دونيمهي سيب»! مادر ِ من، مادر ِ من، تو ياري و ياور من! اين شكيبايي، به64سال زندهگيِ رويايي تمامشد؟!... در سحرگاهِ گرمايي، فروخفت؟؟!! سپيدهدم كه خاك درانتظار ِ روز ِ خرّمست ستارهيي كه در غم ِ شبانهاش غروبكرد، نهفتهدر نگاهِ شبنمست... » شاعر؛ ه. ا. سايه، تاسيان |
|
نظر: |
نمايه: وبگلي |
پيوند: برگهى اين نوشتار.
|
|
«تصوير» خانهي خاليِ تنهايي مثل ِ آيينهي بيتصوير در شبِ تنگِ شكيبايي. عكسي آويخته بر ديوار مثل ِ يادي سبز مانده در ذهن ِ شبِ پاييز. دختري گردنافراشته، با بارش ِ گيسويِ بلند؛ پسري در نگاهش غم ِ خاموش ِ پدر؛ و زني رعنا، امّا دور... در شبِ تنگِ شكيبايي، مردي تنها مثل ِ آيينهي بيتصوير خاليِ خانهي تهايي. سايهاي خاموش در شبِ آينه ميگِريَد. آه، هرگز صد عكس پُرنخواهدكرد جايِ يك زمزمهي ساكتِ پا را بر فرش. اينكه همراهِ تو ميگِريَد آيينهست تو همين چهرهي تنهايي. » تصوير » ه. ا. سايه (هوشنگ ابتهاج) » تهران، 3 آذر ِ 1368خورشيدي » كتاب: تاسيان (مجموعهي شعر نو سايه، نشر كارنامه؛ چاپّ دوم: زمستانِ 1385) تنها، سرو ِ سبز سينماي ايران، «خسرو شكيبايي»، كه سپيدهدمانِ جمعه 28تيرماهِ 1387خورشيدي، ناگهان... ناگهان پرزد و پايندهشد، بهانهآور اين سوگسرودِ سبز بود، كه تنهايي، از شكيبِ تاسيانِ «سايه»ي بزرگ برگزيدم... كه: «من، مرگِ هيچ عزيزي را... باور نميكنم!» |
|
نظر: |
نمايه: وبگلي |
پيوند: برگهى اين نوشتار.
|
|
«سرود براى مرد روشن كه به سايه رفت» سپيدچگامهييست، ستايشواره، از زندهيادِ رفتهبرباد «احمد شاملو» [ا. بامداد | 1304-1379خورشيدي]؛ چون بهسالِ 1349 براي «جلال آلاحمد» نگاشت، و در دوازدهمين كتابِ شعر خود، «شِكُفتن در مِه» گذاشت، امّا تابِ تغيير رنگِ «جلـال» را نداشت، پس نام او را از عنوانِ شعر برداشت، و كار خود را «حَلـال» پنداشت! [محمّد محمّدعلي]: روابط شما و «جلال آلاحمد» براي بسياري از خوانندهگانِ شما روشن نيست؛ هيچوقت دربارهي او چيزي نگفتهييد و درعوض، در مرگش شعر بلندي سرودهييد. [احمد شاملو]: كي [چهكسي] گفته آن شعر [سرود براى مرد روشن كه به سايه رفت] در رثاي «آلاحمد» است؟! ظاهرن نامهي كانون [بهسرپرستي خود شاملو و... «كانون نويسندهگان و هنرمندانِ ايران» در دههي 60خورشيدي گشايشيافت؛ «شوراي نويسندهگان» را امّا «محمود اعتمادزاده (بهآذين)» و «محمّدرضا لطفي» ميگرداندند]؛ سرخود و بدونمراجعه به من، آنرا چاپكرده و آنسطر ِ توضيحي را به عنوانِ شعر [كه منظورش عنوان يا تيتر بالايِ شعر باشد، نه بهعنوانِ شعر!]، افزودهبود، كه از چشم من دورماند، و آقاي «دهباشى» [«علي دهباشي» كه اكنون مديرمسوول گاهنامهي «بخارا» باشد] بهاتّكاي آن [نامهي كانون]، همانرا در مجموعهي خود آورده. عقايد «آلاحمد» چيزينبود كه باعثبشود «ما در كتابِ او بشُكوفيم» [پارهيي از شعر، كه شاملو، جلالي بودن آنرا ميشود مُنكر!]. منكر ِ شجاعتهايش نميشوم [شجاعتِ مسلمانشدنِ يك «كمونيست» كه بس خطر هم دارد!!]، امّا مناسباتِ ما، مناسباتي درحدّ ائتلافِ سياسي بود؛ مناسباتي كه هم من و هم او، با آقاي «بهآذين» [«محمود اعتمادزاده» (م. ا. بهآذين | خورشيدي)] هم داشتيم؛ درحاليكه همه ميدانند: ما سهنفر بههيچ ترتيبي، آبمان به يكجوي نميرفت [پس شاملو هم باورداشته: «كين دردِ مشترك / هرگز جداجدا / درمان نميشود»، لاكن بهشرطِ چاقو!]! بگذاريد موضوع را يكخرده بيشتر بشكافم: چاپّ آن شعر مصادف شد با نخستين ماههاي پساز درگذشت «آلاحمد»؛ شايعشد كه در رثاي او سرودهشده، و شرايطِ روز هم جوري نبود كه بشود اين «شايعه» را تكذيبكرد! حتّا در مراسم نخستين سالِ اهداي «جايزهي فروغ» هم هنگامي كه «سيمين»خانم [«سيمين دانشور» همسر «جلال آل احمد»]، تلفني، از من خواست بهجايِ او بروم، و لوحِ جايزه را كه به «جلال» دادهبودند بگيرم... بااينكه ظاهرن نميبايست چنينخواهش بيجايي را بپذيرم، نگفتم نه، و موقعي كه بابتِ آنشعر هم از من تشكّركرد، نگفتم شخصِ آنشعر «نميتواند» «جلال» باشد و حتّا در يادداشتهاي چاپّ سالِ 1335 [كتابِ شعر ِ] «هوايِ تازه»، آنرا تأييد هم كردم [يا «آش نخورده و دهانِ سوخته باشد» يا «انكار پساز اقرار مسموع نباشد»؛ گرنه «هيچسمعكي، به انكار ِ بخاركي كه آشِ داغ برآيد، بدِهكار نيست»!]. يكعملِ صرفن سياسي، اين خَلْطِ مَبحَث[1] را پيشآورد. بخوانيد تا بهعرضم برسيد، البته با دقّت نه با پيشداوريهاي ناشياز تبليغات! » منبع[2] | كتاب: «سهگفتوشنود» | گفتوگو با «احمد شاملو» بهكوشش: محمّد محمّدعلي نشر: قطره / تهران چاپّ: اوّل / 1372 | » ادامهي گفتوگو را بهزودي در «وبگل» بخوانيد... گنجينهي واژهگانِ «احمد شاملو» در هيچ دايرهيي جانميشود، كه نه آنقدر انبوه باشد... نه، محدود نيست و در معني، تمامي ندارد _گرچه بيشاز 18دفتر شعر دارد، و كوهي از روزنامه و گاهنامه و فيلمنامه و نظرنامه و ايضن فرهنگنامه و...، دستِكم تپّهيي تركيبواژه و مُشتَقلغت و تازهاصطلاح بناميسازد؛ اعم از استوار و بيقرار و ناگوار!_ حال، او خود، «چهبود و چهشد، كيشد»[3]، اكنون، كارينداريم، امّا بر آگاهياش از «زبانشناسي»، بهويژه در فارسي: لا شكَّ و لا تكذيب! پس آفرينش آن واژهتپّههاي آسوپاس را، از آن «شاعر سخنشناس»، بايد بداريم پاس... زانميان، چندلغتي را هم درين شعر بخوان، كه منظور «شاملو» چهباشد، خود داند و خواننده. ما را همچنان با «فرهنگِ دهخدا» سروكار است؛ اينبار براي بيسوادانِ بيننده، «وبگل» شرمنده، معناي اصلي اين واژهها [بهاين رنگ] را درآورده و «پينوشت» را به آنها زيبنده؛ بخوانيد و كنيد دعا بهجانِ اين بنده! كه تا آمايشِ اين نوشتار و آسايش شاعرش، بسيار جانكنده! «سرود براي مردِ روشن كه به سايه رفت» قناعتوار تكيده بود باريك و بلند چون پيامي دشوار در لغتي با چشماني از سوآل و عسل و رُخساري برتافته از حقيقت و باد. مردي با گـَردش آب مردي مختصر كه خلاصهي خود بود. خرخاكيها در جنازهات به سوءِظن[4] مينگرند. □ پيشاز آنكه خشم ِ صاعقه، خاكسترش كند تسمه[5] از گردهي گاو ِ توفان، كشيده بود. آزمونِ ايمانهاي كهن را بر قفل معجزههاي عتيق دندان فرسودهبود. بر پرتِ افتادهترين ِ راهها پوزار[6] كشيدهبود. رهگذري نامنتظر كه هر بيشه و هر پُل، آوازش را ميشناخت. □ جادّهها با خاطرهي قدمهاي تو بيدار ميمانند كه روز را پيشباز ميرفتي، هرچند سپيده تو را از آن، پيشتر دميد، كه خروسان بانگِ سحر كنند. □ مرغي در بالهايش شِكُفت زني در پستانهايش باغي در درختش. ما در عِتاب[7] تو ميشُكوفيم در شتابت ما در كتابِ تو ميشكوفيم در دفاع از لبخندِ تو كه يقين است و باور است. دريا از جرعهيي كه تو از چاه خوردهيي حسادت ميكند. » سرود، براي مردِ روشن كه به سايه رفت » 1349خورشيدي » احمد شاملو (ا. بامداد | 1304-1379خورشيدي) » كتاب: شِكُفتن در مِه ..:. پينوشت: 1. خلط مبحث كردن: [خَ طِ مَ حَ كَ دَ] (مصدر مركّب) كلاميرا بهقصد مشاغبه يا سفسطه، با كلامِ ديگر همراهكردن، و يكيرا جاي ديگري نشاندن (يادداشت بهخطّ مؤلّف مرحوم دهخدا) 2. آنچه ما تايپيديم و شما خوانديد را از جنجالكتاب: «احمد شاملو؛ شاعر شبانهها و عاشقانهها» كشرفتيم كه بهكوشش: «بهروز صاحباختيار و مرحوم حميدرضا باقرزاده» گردآوردهشده، يعني ايشان هم از منبعي كه نقلشد، كشرفتهاند! اين شبههكتاب، در پاييز 1381، توسّط: انتشارات هيرمند، از چاپخانهي: صفگستر تهران سردرآورد؛ امّا «تو بگو چهبود و چهشد، كِي شد» كه ديگر چاپّش از سرگرفتهنشد...؟ ما كه ندانيم...! 3. «چه بود و چهشد، كي شد» پارهيي از شعر «كنفيكون» استاد «هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)»ست كه در «11 تير 1350» نگاشته و در كتاب «يادگار خون سرو» به دوست عزيز و شاعر ارجمندش «سياوش كسرائي» تقديمداشته؛ و وبگل آنرا برداشته و آنجا كه ديديد، گذاشته! 4. سوءِ ظن: بدگمان و بدگماني. بدانديشي: باز گفتي حزم سوءالظنِّ تست 5. تسمه: [تَ م ِ] (تركي، اسم) چرم ِ خام و دوالِ چرمي باشد (برهان، ناظمالاطبّاء). چرم ِ خام و رشتههاي دراز ِ چرمي باشد (آنندراج). از تركي «تاسمه» و معربِ آن «طسمه» (حاشيهي برهان، چاپّ معين): چو رَگزن، ساعدِ سيمينِ او ديد 6. پوزار: [پُ] (اسم، مركّب) شكستهي پاافزار (از پا و افزار) {Chaussure}. كفش. پاپوش. چموش. پاچنگ. پازنگ. پاژنگ. ... : امثال: از پُردويدن، پوزار پارهميشود. 7. عتاب: [ع ِ] (عربي، مصدر) خشم گرفتن. ||خشم گرفتن همديگر را. ||ناز كردن. ||خشمگيني پيدا نمودن. ||ياد كردن خشم را (منتهي الارب، آنندراج). ||ملامت كردن (منتهي الارب، اقرب الموارد): با بختْ در عتابم و با روزگار هم |
|
نظر: |
نمايه: سياسي |
پيوند: برگهى اين نوشتار.
|
|
نظر: |
نمايه: موسيقي |
پيوند: برگهى اين نوشتار.
|
|
رونـمـايان بـايـــگــان نـامهرسان دلدار بمان تازه! خـــانــهمان تازه! سـرو چمان تازه! آهنـگـستان تازه! |
| گفتمان |
وبگل؛ يك وبلاگ سياسي، انتقادي، اجتماعي، فرهنگي، هنري، موسيقايي و... گلآقايي! با نامي درآوردي؛ پيشكشي به اصحاب قلم، اهل دل، ياران وفادار و روح بزرگ مرحوم گلآقا...
|
| سرو چمان |
|
..:. ديدوبازديدى كنيد از پُرديدوبازديدترين نوشتارهاى سَروستانِ «وبگل»:
تازه! |
| بايگان |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 تیر 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| نمايان |
|
وبگلي گلآقايي سياسي موسيقي |
| نگارندهگان |
|
وبگل |